تبليغاتX
رد پای من



امشب

اینجا را می‌‌گذارم و می‌‌روم

مدتی‌ بود که این من دیگر من نبود


این من را که حالا انگار بچه ی من است

این من را بغل می‌کنم محکم

میبوسمش تا از دلش در بیارم تمام گرفتگی‌هایش را

این رد پا می‌ماند اینجا تا یادم نرود این راه را تا به اینجا چطور آمدم



من میروم اما جایی دیگر

خداحافظ


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 23:59  توسط من  | 


خواستم بگم بابا ها خیلی نازن

همین :'(


+ نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت 0:6  توسط من  | 

 

خوب مارک عزیزم ببخشید که امروز هرچی می گفتی من فقط داشتم مثل جغد نگات می کردم

خوب آخه چه توقعی می ره از من وقتی می دونی دارم فردا می رم

خوب معلومه که آدم وقتی داره فرداش می ره کل فرضیه ی کارش رو هم یادش می ره

خوب معلومه من فقط می تونم مثل جغد نگات کنم انگار که داری راجع به شکافتن اتم حرف می زنی

والا :ی

+ نوشته شده در  جمعه 26 آذر1389ساعت 14:1  توسط من  | 

 

آخ چقدر این خوشی که زیر پوستم دارد می دود را دوست دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 18:2  توسط من  | 


گوشی را گرفتم که انگار همه غرهایم را موکول کنیم آخر شب

هرچند آخر شب ها من دیگه غرهایم یادم می رود

آخر شب ها بیش تر دلم لالایی می خواهد

روی تخت ولو شده بودم

چراغ های خانه را هنوز روشن نکرده بودم

چه سرعت عملی داشت این من

که گوشی را از همان گوش شروع کردن به کوبیدن روی آن عنکبوت چهار سانتی پشمالو

چطور آن عنکبوت چهار سانتی پشمالو را دیدم لحظه ای که می خواست بغضم بترکد؟

دوچرخه ام دویاره پنچر شد

هیچ راه حل عملی برای پروژه پیدا نشده است هنوز

آدم بی خاصیتی هستم که غرهای کوچک و بی اساس دارد

ساده دردمندی هستم بی حال

این گل مصنوعی که نه

این گل خشک شده یک هو حرکتش گرفت

بترسم؟!

کاش حوصله داشتم کمی بترسم

فعلا می روم پی سالاد 

2 هفته است خودم را بسته ام به سالاد

ترجیح می دهم یک ساده دردمند بی حال سالاد خور باشم فی الواقع


+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 21:31  توسط من  | 

ی همچین وقت های که از هوا گه میبارد روی زمین
که روی زمین پره گه سفید سر سریه
که من نشستم هی آهنگای قدیمیو زیر و رو میکنم
بعد کم کم از هوای گه شروع میکنه خوشم اومدن
ی حس سرخوشی احمقانیه زودگذر
ی فراغت ضایعی دست میدهد به آدم
ی کاغذ چسبونده باشم رو گوشیم
چسب نواری زده باشم دورتادورش
به همون خط وقتی جوونی که هیچکی غیره خودم نفهمه
یعنی خیلی خرسندم دیگه
یعنی همین که من نشسته باشم اینجا هی با این تایپ این پرشین گوگل جون بدم ۲ خط فارسی بنویسم
یعنی حتمن که فکر سرخوشانه داشتم با خودم دیگه نه؟
یعنی ی چی  فک کردم دیگه
ها؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 17:29  توسط من  | 


این صدای خنده های تو که می پیچد توی خانه

همه ی این 5440 کیلومتر فاصله ی تن هایمان را صفر می کند


خدایا مرسی


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 21:28  توسط من  | 

 

توی زندگی وقت هایی پیش می آید برای فهمیدن و درک تر کردن این که چقدر عاشق هستی

این که بدانی مهمٍ زندگیت هست برای همیشه

این که چقدر دلت برای خنده هایش ضعف برود

این که چقدر غصه اش دیوانه ات می کند

این که بخواهی خوب باشد

این که بخندد

این که آخرش بگوید

نگو نگو از دست تو

بعدش سکوت کند

بدانی دلش نرم شده

بدانی و بدانیم

یاد بگیرم و یاد بگیریم زندگی کردن را

همه تان بروید پی کارتان

که ما برای خودمان زندگی می کنیم

:)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 12:27  توسط من  | 


اسب طلایی

هی نوشتم و پاک کردم

هی خواستم این اولین را بنویسم هی نشد :)

حالا فعلا بیا این بوس را بگیر

برای باقی ِ نوشتن ها یک فکری می کنیم

:*


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 0:43  توسط من 


مشکلات خیلی زودتر از ما بزرگ شدن.


+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 20:52  توسط من  |