من تو را
عشقت را
یادت را
زیر خاکستر سیگارهایی که دود کردم دفن کردم و آمدم
دود کردم
خیال تو را با هر پک و زمزمه ی نمی دانستم را که تکرار می شد
من تو را توی زیر سیگاری کافه گذاشتم و آمدم
امروز که خیلی خوب بود
که خیلی خوشحال شدم و هیجان زده
امشب که این پی ام اس لعنتی باز همه ی زمین و زمان را برایم سیاه کرد
و من که دارم 2 ماه و 4 روز دیگر می روم
چیز زیادی نمانده
و من هنوز قلبی عاشق دارم که سیراب نشده
هنوز خیال هایی دارد مرا می بند به این خاک
من اما همه را می گذارم و می روم
من می روم برای مادرم برای پدرم برای احسان و برای امین
برای خوب هایی که اینجا می مانند
من می روم برای خودم
برای تو که هنوز نیامده ای
می ماند خیلی چیزها اینجا
می ماسد ته دلم
دلم که شب ها تنگ می شود
که خودم را می بینم آن پایین ساک هایم کنار پایم
قلبم که می لرزد
اشک هایم می ریزد
می شد شاید من هم می ماندم مثل هزارهایی که ماندند
می شد انقدر نخواهد دلم برای بوی خانه مان
برای بوی این شهر
بوی این زندگی
این روزها
و این لحظه ها
تنگ شود
می شد اشک غربت نیامده را پیش پیش نریخت
نشد اما
نمی شود که بشود
من دلم تنگ است
من هنوز نرفته دلم تنگ است...
من سنگینی ساکم را هنوز نبسته حس می کنم
من که بروم
می دانم که اگر شد روزی برگردم
دیگر نه تو هستی نه تو هستی و نه تو
دیدی تمام شد
این 2 ماه و 4 روز یعنی هیچ
یعنی من از الان رفته ام
یعنی دیدی تمام شد
یعنی دیدی آخرش چقدر کار ماند که نکردم
چقدر حرف ماند که نزدم..
دیدی تمام شد
من غمگینم
با خبرهای بد هر روز صبح شروع می شود
و با فکر و فکر و فکر و تحلیل های به قول رفیقی بدون ورودی و خروجی کافی تمام می شود
دیگر گریه هم نمی کنم
استامینوفن می خورم
و حالا که دیدم استادم فقط می خواست بداند من خوبم یا نه
فقط می خواست بداند که نکند این روزها من هم مثل خیلی از هم وطنان و خواهر ها و برادر هایم گلوله خورده باشم دست گیر شده باشم یا ..
نگران بود..
این روزها همه نگرانند
من غمگینم
می دانم تو هم غمگینی..
قلبم می لرزد
زنده باد ایران
چقدر همه چیز غم انگیز شد...
هیچ کس فکرش را همه نمی کرد... :(
حالا که بعد از یک هفته برگشته ام
حالا که انگار اینجا هم دیگر زندگی برای ما نیست
دوتا قمری آمده اند توی قابلمه ی بالای کابینت خونه ساخته اند و تخم گذاشته اند :')
پنجره این یک هفته باز بوده
من که اینجا نشسته ام آن ها هم توی خانه شان نشسته اند
زندگی مسالمت آمیزیست... :')
نشد آقا
چرا این نوشتن بر نمی گردد.. :(
دیشب توی خواب و بیداری یک چیزی به ذهنم رسید که گفتم بیایم و اینجا بنویسمش
مهم نیست که یادم نمی آید چه بود که می خواستم بنویسم
مهم این است که آمدم :)
هیچ وقت هم نه اینجا بوده و نه جای دیگری
برو و خیالت راحت باشد
مطمئنت می کنم که این حرف ها هیچ هیچ هیچ کدامشان به آن چیزی که تو فکر می کنی بر نمی گردد
هنوز هم باور نمی کنم رفتارت را ..
برو و بدون که قلبم را با حرف هایت شکسته ای ..
برو و بدون که همه چیز در مورد کسی که برای تو نقش دیگری در ذهن و زندگیت دارد در نظر من پدرانه بود و بس
خودت هم می دانستی و می دانی
من
من که هنوز درگیر دوستی ها و کارهای خودم هستم
من که هیچ وقت نخواستم جلوتر از سنم پیش برم
من که همیشه و همیشه شما رو مثل دو تا حامی می دیدم
چطور تونستی هم چین فکری رو بکنی
باز هم انگار لازم شد بگویم
مرزهای دنیای من
مخاطب حرف های من -تنها و تنها و تنها به غیر از این نوشته-
هیچ وقت تو و یا آن کسی که تو توی زندگیت داری نیست
بعضی حساسیت ها را می شود پذیرفت
اما تو اشتباه آمدی
اشتباه کردی
من کسی نبودم که تو بخواهی حساسم شوی
من آن آدمش نبودم
نمی دانم چطور نفهمیدی
برو
من به حرمت همه دوستی که داشتیم و همه اش رفت
به حرمت همه حرف هایمان و روزهایمان
دارم به تو اطمینان می دهم که فکرت درست نبوده
برو
برو و دیگر مزاحم دنیای من نشو
چقدر همه چیز را ندیدم