تبليغاتX
رد پای من



باید زودتر از تو می نوشتم

باید زودتر بودنت را ثبت می کردم در همه این روز و شب ها

که انگار همیشه بوده ای

انقدر می خواهمت که انگار همیشه خواسته ام بوده ای که خوب می دانم و می دانی که این چنین نبوده

انقدر بودی که همه نبودن هایت را از یاد برده ام دیگر

باش

بمان

برایم باش و بمان


+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:0  توسط من  | 


فیلم نوت بوک را دیده بودم

درست 5 دقیقه قبلش تمام شده بود تماشایش

نشده بود دانلودش کنم و نشستم پارت پارت

آن لاین از یوتیوب تماشایش کردم

پارت 17 صدا نداشت

تازه تمام شده بود و او بود

حرف می زدیم از نوع معمولی اش

وسط همه حرف هایمان بود که گفتم فیلم را دیده ام

- دوستش داشتی؟

- عاطفی بود و قشنگ

نفهمیدم چه شد

توهم نبود و من بودم که لحظه ای توی سرمای آخر پاییز

توی خیابان تاریک و درازی شانه به شانه اش می رفتم

توهم نبود و من بودم آن لحظه که چراغ های خیابان آزادی برایم آخرین لحظه ها بود

من بودم که دست هایم بوی پرتغال می داد

سرد بود

و آخ چه شوری داشت دلم آن روزها ..

ندید از پشت این فاصله ها و این مانیتورها که قلبم ریخت

که پشت کردم و چسبیدم به شوفاژ

خوب شد ندید ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 0:56  توسط من  | 


نگرانم ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 17:42  توسط من  | 


این مطلب را یک سال پیش هم چنین روزی یک روز این طرف تر یا آن طرف تر یا همین امروز نوشته بودم:


فال های روزانه ام را تا 14 روز آینده خوانده ام... :-|

این روزها انگار دارم روی تردمیل می دوم...

دریغ از 1 سانتی متر که جلو بروم


و هیچ فکر نمی کردم یک سال بعدش

یک سال بعد از این حس سکون

کنار دوستان ایتالیاییم در هلند در حال تماشای کنسرت آفریقایی باشم

زندگی چیز عجیبی ست و زمان عجیب تر..

هیچ هم نمی شود دانست اکنون هم که یک سال بعد هم چنین روزی یک روز این طرف تر یا آن طرف تر چه می گذرد بر آدمی

هیچ


+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 3:0  توسط من  | 


اینجا می شود شب هایی هم باشد که زیر پتو ضجه بزنی و

هیچ فرقی نکند که 6 لباس بافتنی تنت باشد و هیچ فرقی نکند که هوا آن بیرون سرد هم نباشد

می شود بلرزی از سرما و تنت داغ باشد

می شود بند بند تنت در حال جدا شدن باشد

گلوله می شوی زیر پتو و تند تند نفس می کشی و خودت را می چسبانی به دیوار

می شود رمق نداشت بلند شد و حتی قرص خورد

می شود یاد همه روزهای گذشته ات بیفتی و تنها اشک هایت باشند که گرمت کنند

خدا پر رنگ می شود و

می شود ناله کرد

خدایا بغلم کن

...

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 11:28  توسط من  | 


غذا که می خورم که بعد می روم ظرفش را می شورم

که انقدر به این خانه می رسم

که همه چیز انقدر باور نکردنی همیشه مرتب است..

که فکر می کنم یادم بیاید که اینجا منم که دارم زندگی می کنم

امروز که داشتی می گفتی جلوی در شیشه ای دانشکده ایستاده ای

که فکر کردم هنوز در شیشه ای روی پاشنه اش می چرخد

متولدین 70 آمده اند

بزرگ تر از آن شدم که فکرش را می کردم

واقعا هم دیگر بزرگ شده ام

یعنی دیگر حس بیرون و درون هم یکی شده

:)

ها یک فکری می کنم برای بعدا

حتما همه این ها را بعداتر ها هی می خوانم

اگر بلاگفا نپکد تا آن بعد ها

پس بگذار بگویم

اینجا خوب است

خانه را دوست دارم و از ظهر به بعد پرپر می زنم که بپرم و پا بزنم تا خانه

غذا پختن را دوست دارم

یک ظرافت وسواس گونه ای پیدا کرده ام

همه چیز خوب و مرتب است

همین فعلا :)


+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 23:2  توسط من  | 

 

می دانی اینجا یک نفر هست که چقدر شبیه توست

شبیه تو حرف می زند

شبیه تو آدم را یک طور خوبی دست می اندازد

شبیه تو تشویق می کند

می دانی از هر چه که فکر کنی به تو شبیه تر است

یک جوری انگار فکر می کنم که این تویی

که انگار تو هم اینجایی

که ای کاش تک تکتان اینجا بودید و من الان قدر یک دنیا غم دارم

قدر یک دنیا دلم همه چیز را می خواهد

قدر یک دنیا تنهایم

می دانی این شاید حس الان باشد

می دانی داشته باشم که پا بزنم تا خانه و سر راه بروم خرید

شاید حالم بهتر باشد

شاید از روی پل که رد می شدم لبخند بزنم و دل خوش باشم

می دانی رها نمی شود اما این فکر

که نامردی ست که اینجا مردمش انقدر خرم باشند و

بعد حالا تک تکمان داشته باشیم فکر کنیم و فکر که این جمعه چه می شود..

می دانی

من قدر یک دنیا دل تنگتانم..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 20:35  توسط من  | 

 دارم پر پر می زنم..


+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 0:13  توسط من  | 

مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت


+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 23:38  توسط من  | 

خرید که می روم بیشتر از همه چیز چشمم ظرف های خوراکی ها را می گیرد

هی فکر می کنم مثلا این یکی را می شود بعدش قندان کرد

یا توی این یکی نهار هر روزم را می ریزم و می برم

این یکی جا اسکاچی می شود بعدش

دیگر این که یک طوری غیر باورانه تلقین شده ام که درس و پروژه را دوست دارم

امروز نیم ساعت هم بیشتر ماندم و مقاله خواندم مثلا

دیگر از همه ی این ها که بگذرم به تو می رسم

به همان 5 روز که تویش هی می گردم و می گردم و می گردم

حق بده زور بزنم تا یادت را نگه دارم

می دانی این جا که کسی نیست و باید دل خوش کرد به اسکایپ ها و چت ها

بودن هر کسی آن طرف تر ها که یادت را زنده نگه داشته باشد برای آدم غنیمت است

می دانی همان خیالش کافی ست تا آدم لبخند بزند و راه برود و خرید کند و دنبال ظرف غذاها باشد

هر چند به هیچ چیز مطمئن نباشد



+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 21:53  توسط من  |