تبليغاتX
رد پای من


 

در را که باز می کنم٬ اتاق تاریک است٬ کم کم چشمانم به تاریکیِ اتاق عادت میکند.

باد پرده را تکان می دهد٬ سایه های روی پرده مثلِ آدم های درازی هستند که به هم تنه می زنند٬ چوب پرده صدا می دهد٬ من می ترسم و باد می ایستد.

پایم را دراز می کنم٬ احساس می کنم کش می آیم و دراز می شوم٬ دراز و درازتر... اندازه ی آدم های روی پرده٬ چشمانم را می بندم و در خیالم آنقدر دراز می شوم که تمامِ فاصله ها را پر می کنم...

چشمانم بسته بود و نفهمیدم آدم های دراز روی پرده کی خوابم را دزدیدند٬

من انقدر در خیالم می مانم تا اتاق روشن می شود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 10:27  توسط من  | 

 

اگر باران بارید

زیر قطره های باران خودم را غرق می کنم٬

تمام قطره های باران را قورت می دهم٬

زیر باران چشمانم را باز خواهم کرد٬ می دوم و فریاد می کشم٬

این روزها دلم خیلی باران می خواهد.

خدایا اگر می شود کمی باران بفرست...

پ.ن۱ : نمی دونم چرا می گن به دعای گربه سیاه بارون نمیاد!

پ.ن۲: البته هرگونه تشابه بین خودم و گربه سیاه رو انکار می کنم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 17:11  توسط من  | 

 

 

بچه که بودم، روی تختم می خوابیدم، رویم را به دیوار می کردم و با پرستو حرف می زدم.

 

پرستو دوستِ خیالی کودکی من بود.

 

این روزها پرستو منم و دور تا دورم دیوار است.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 22:12  توسط من  | 

 

دیشب موهایم ریخت.

 

من به بیماری خاصی مبتلا نبودم.

 

آن چه مانده بود چیزی نبود جز چند تار موی باریک روی سرم.

 

و امتداد ریختن ها….

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 15:30  توسط من  | 

 

یه روز آقا خرگوشه رفت سراغه بچه موشه!

موشه پرید تو سوراخ

خرگوشه گفت آخ!

وایستا وایستا کارت دارم

من خرگوشم و بی آزارم

کاریت ندارم(۲)

-----------------------------

امروز ما به دنبال موش ها رفتیم٬

و وقتی موش داخل سوراخ رفت خرگوش آخی نگفت چون خودش از مرگ گریخته بود٬

ما هم گفتیم موش جون وایستا!

ولی ما بی آزار نبودیم!

ما با موش خیلی کارها داشتیم٬

ما موش ها را کشتیم به همین راحتی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 23:42  توسط من  | 

 

خوب من خودم می دونم که یک ماه تموم شده ولی نمیدونم زندگی ازکجا فهمیده!

الآن تو وقت اضافه ام.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 12:13  توسط من  | 

 

این روزها من کمی قاطم. مغزم در سرم لق می خورد و صبح ها توهم خوردن یک تخم مرغ خام آزارم می دهد.

 

این روزها کف کفشم خیلی صدا می دهد.

 

این روزها دور است، این روزها که می گذرد هر روز احساس می کنم دورتر می شوم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 21:42  توسط من  | 

 

عصر سه شنبه است و من با خودم قدم می زنم، با گام هایی کوتاه و سنگین.

 

با این که خیلی خسته ام، مسیر ایستگاه مترو تا خوابگاه را پیاده می روم، چشمانم را می بندم و

 

هر از گاهی زیر چشمی جلوی پایم را نگاه می کنم.

 

نمیدانم آیا این نیم نگاه ها برای مستقیم رفتن کافیست یا نه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 21:40  توسط من  | 

یک ماه تمام شد.

با یک روز ارفاق.

نمیدانم بعدش چه خواهم کرد یا چه خواهد شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 12:24  توسط من  | 

خانم بغل دستي ام سر خيابان نوفل لوشاتو از تاكسي پياده مي شود، داخل خيابان را نگاه مي كنم،‌ دلم مي خواهد كوچه ي لولاگر را ببينم.

 

------------------------

 

از ايستگاه مترو كه بيرون مي آيم خانه ام را نگاه مي كنم، اشك در چشمانم جمع مي شود، نور آفتاب چشمانم را مي زند.

 

------------------------

 

مردهاي گنده سايه ها را گرفته اند، داغي آفتاب نفرت زده ام مي كند.

 پس اين ميني بوس لعنتي كجاست؟

 

------------------------

 

دلم مي خواهد با تمام وجود سوختنم را در اين آفتاب داغ فرياد بكشم، اما دريغا كه مردان گنده زير سايه ها نشسته اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 12:5  توسط من  | 

هنوز هم دیدن جای خالی میخچه کنار پایم، قلبم را منقلب می کند.

 

 – درست چهار انگشت پایین تر از قوزک داخلی پای چپم –

 

میخچه ی خوبی داشتم.

 

روزها و حتی هفته های اول برای نابودیش هر کاری می کردم.

 

او همیشه با من بود، پابم را می آزرد، فحشش می دادم و او هم چنان با من بود.

 

و رفته رفته او جزیی از من شد.

 

من دوستش داشتم.  به خاطرش زیاد راه نمی رفتم، کم می دویدم و فقط با پای راست لی لی می کردم.

 

من زندگی خوبی را با میخچه ام سپری می کردم.

 

و کم کم خاطره ی دویدن، بدون تیر کشیدن درد از کف پای چپم تا مغز سرم  در ذهنم رنگ می باخت...

 

و من دل از میخچه ام بریدم.

 

هنوز هم وقتی به چهار انگشت پایین تر از قوزک داخلی پای چپم نگاه می کنم،

 

جای خالی میخچه، قلبم را منقلب می کند.

 

برمی خیزم ، آزادانه می دوم و با پای چپ لی لی می کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 12:32  توسط من  | 

خودم را از آن شلوغی گرما صفت رهاندم و مثل همیشه آن راه همیشه تکراری را در پیش گرفتم.

 

خورشید تمام گرمایش را بر سرم می کوبید. پایم در کفشم داغ کرده بود و من هم چنان به مسیرم در راه رسیدن به نانوایی ادامه می دادم.

 

هنوز هم دستم از داغی سنگ نان می سوزد. و داغی چای زبانم را می سوزاند.

 

زندگی گرمی جریان دارد و همه چیز داغ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 13:37  توسط من  | 

خانه ی من، در بالاترین طبقه ی یکی از ساختمان های نیمه کاره ی آتی شهر است.

 

خانه ام چشم انداز زیبایی دارد و به ایستگاه مترو نزدیک است.

 

من هر بار که به پژوهشگاه می روم، خانه ام را می بینم و لبخند می زنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 13:36  توسط من  | 

خوب شروع و آغاز هر کاری یک شوق و انگیزه ی اولیه می خواد.

شوق من هم برای نوشتن زمانی شکوفا شد که به وبلاگ چند تا از دوستام سر زدم!

البته اشتباه نکنید چون دیدن وبلاگ ها و این که چه خوب که می شه این جا نوشت این انگیزه رو در من ایجاد نکرد! و این احساس دقیقا زمانی به من دست داد که که می خواستم یک comment بذارم و در کمال ناباوری بعد از 2 ساعت فکر و پکیدن مخم متوجه این حقیقت تلخ شدم که من حتی نمی تونم 2 خط حرف حسابی بنویسم!

-من حتی در زدن sms هم مشکل دارم!-

آخه من در زندگی پس رفت های زیادی داشتم، خوب یکیشم اینه!

یادم میاد که یک زمانی که راهنمایی یودم کلی انشاهای خیلی خوبی می نوشتم! و من خیلی به درس انشا علاقه مند بودم! البته شاید دلیلش این بود که معلم انشای خوبی داشتیم، یک خانوم مهربان با یک مقنعه بلند، البته بعضی روزها یک مفنعه کوتاه فهوه ای می پوشید، و من آن روزها  بیشتر دوستش داشتم.

نمی دانم چرا دفتر انشایم را آخر سال به او هدیه دادم! شاید چون، من را خیلی دوست داشت، یا حداقل من این طور فکر می کردم!

البته من در بخشیدن نوشته هایم بسیار قهار بودم

چون الان یادم آمد که در همان دوران و شاید کمی بعدش شعر هم می گفتم! 

و همه را در یک سررسید می نوشتم، آن روزها دوست خوبی بنام نوشین داشتم، البته نوشین تا یکی 2 سال پیش هم دوستم بود و به من زنگ می زد و احوالم را می پرسید و حتی تولدم را تبریک می گفت!

اما نمی دونم چرا یک دفعه دیگه زنگ نزد! الیته من بهش زنگ زدم ولی نمی دونم چقدر به بلاهت من ایمان آورده بود که وقتی داشت بهم می گفت که "نوشین خونه نیست!" هیچ تلاشی برای تغییر دادن صداش نکرد!

آهان داشتم می گفتم، من تمام شعرهایم را در یک دفتز 40 برگ تعاونی نوشتم و به نوشین تقدیم کردم و بعد سررسید رو درسته انداختم سطل آشغال!

نمی دانم چرا این کارو کردم! شاید چون نوشین اون موقع بهترین دوستم بود با حداقل من این طور فکر می کردم!

و این چنین بود که من آخرین مدارک دال بر نویسنده و شاعر بودنم را از دست دادم!

و حالا به این دلایل تصمیم گرفتم که بنویسم!

البته قصد ندارم که به این زودی ها نوشته هامو با بقیه به اشتراک بگذارم، البته شاید یک روز خیلی دور یا خیلی نزدیک این کارو کردم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 20:23  توسط من  |