تبليغاتX
رد پای من


 

فکر کنم دیگر تمام ساختمان های آتی شهر پیش فروش شده باشد. حتما خانه ی من را هم فروخته اند.

 

اتاق تاریکه٬ پرده رو انداختم٬ آدمای دراز روی پرده بی حرکتن٬ من دیگه نمی ترسم...

 

نمی دونم اگه زمین بایستد سقوط می کنیم یا نه٬

 

دیگه فرقی نداره٬

 

وایستا دنیا٬

 

من می خوام پیاده شم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 20:7  توسط من  | 

 

من خونه ام!

شاد و رها...

بی خیال از دنیا و همه ی چیزهایی که انتظارم را می کشد.

ای کاش می شد جیب هایم را از این آرامش پر کنم و با خود ببرم.

پ.ن: راستی درخت گلابی، گلابی داده! اما هنوز  نرسیده اند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 9:38  توسط من  | 

 

من دارای قابلیت های فراوانی هستم.

من می تونم با خوردن یک بستنی پیچی احساس خوشبختی کنم.

من می تونم تمام نگرانی های بررسی زیست سازگاری پلی استرهای غیر اشباع بر پایه پلی کپرولاکتون آکریلات  را همراه با چوب بستنیم بندازم تو سطل آشغال مخصوص مصالح ساختمانی!

 

پ . ن 1: هوم... اما این موقع شب از کجا بستنی پیچی گیر بیارم!

پ.ن 2: حتی تلاش هام برای پیدا کردن عکسی ازش - بستنی پیچی - به نتیجه ای نرسید....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 22:21  توسط من  | 

 

امروز ریه ام پر شد از هوای مسموم، قلبم دچار آریتمی شد و مغزم در سرم یخ کرد.

امروز قبل از این که بیفتم٬ استخوان هایم شکست و خرد شد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 16:30  توسط من  | 

 

پرت می شوم و به دیوار روبرویی می خورم، من، میز، تخت، کمد ... همه پرت می شویم و به دیواره روبرویی می خوریم.

 

اگر دیوار روبرویی پنجره داشت... می افتادم بیرون و در فضا معلق می ماندم...

 

ما همه با هم پرت می شویم، بعضی ها میفتن بیرون و بعضی همراه زمین سقوط می کنند.

 

حرکت شتاب دار آسانسور، سقوط آزاد آسانسور... همه این ها برای این که من بفهمم ما سقوط نمی کنیم کافی نیست...

 

زمین می افتد اگر کمی آروم تر بچرخد...   

من همراه با زمین می روم تا به ته دنیا برسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 20:13  توسط من  | 

 

اینجا تاریک است. کم کم اکسیژن دارد تمام می شود. احساس خفگی می کنم. اینجا گرم است...

 

به سختی نفس می کشم... فکر کنم دیگر باید خفه شوم.

 

همین طور زیر پتو مانده ام ... اکسیژن تمام شده است به سختی نفس می کشم ولی  هنوز خفه نشده ام!

 

باز و بسته بودن چشمهایم فرقی ندارد. اینجا تاریک است.

 

به درخت گلابیمان فکر می کنم، نمی دانم گلابی داده یا نه... از یاد برده ام درخت های گلابی کی گلابی می دهند. شاید امسال اصلا گلابی ندهد، اما من شکوفه هایش را دیدم... قبل از این که بیایم.

 

قبل از این که بیایم آسمان آبی بود و درخت گلابی شکوفه داشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 0:34  توسط من  | 

 

ای کاش می توانستم هم قد ماه شوم، هم قد درخت، هم قد آسمان، هم قد امروز٬ هم قد فردا...

ای کاش می توانستم هم قد همه شوم...

نوک دماغم با نوک تمام دماغ ها یک خط می ساخت به موازات زمین...

و همه چیز را مستقیم می دیدم بی هیچ زاویه ای....

زاویه... نمی دانم زوایای دایره کجاست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 23:14  توسط من  | 

 

آن نوار قصه ی قدیمی...

حسن که به هوای سیب های قرمز از خونه بیرون می یاد...

هنوز هم آن هراس کودکانه از تکرار دیالوگ های آخر قصه در رگ هایم جاری ست...

همزاد حسن: دیر کردی... فکر کردم دیگه نمیای

حسن: ولی من قول داده بودم... مرد که زیر قولش نمیزنه...

همزاد حسن: خوب ... حالا چشماتو ببند

                    چشماتو باز کن...

حسن: ... ولی من که هنوز زنده ام ... مگه  نمی خواستی جونمو بگیری؟

همزاد حسن: جون تو دیگه مال تو نیست...

حسن: پس مال کیه؟؟

همزاد حسن: مال اون کَسیه که پشت اون درخت منتظرته...

حسن: ولی من بهش نگفته بودم... برگرد چهل گیس... برگرد...

همزاد حسن: هردو با هم برگردید...

                  ولی قبل از رفتن اون جمله رو بگو

حسن: نه نمی گم... نه

همزاد حسن: ... خوب... با این که خیلی سخته خودم می گم

                 بسم الله الرحمن الرحیم

- صدای غیب شدن همزاد-

حسن: خداحافظ... خداحافظ ای همزاد من... زندگی خوش...

بله بچه ها٬ حسن چون به قولش عمل کرد همزادشم از گرفتن جون اون صرف نظر کرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 22:30  توسط من  |