تبليغاتX
رد پای من


 

ای کاش...

ای کاش...

چقدر ای کاش ها زیادند. نمی دانم می توانم بگویم ای کاش...

من حتی جرات نوشتنش را هم ندارم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 6:29  توسط من  | 

 

تمام شد٬ فقط ۷۵ ساعت بود...

ای کاش می شد اینجا رو با تمام متعلقاتش با خودم بیارم.

پ.ن: درخت گلابی هم گلابی هاش نرسیده دارن میفتن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 7:15  توسط من  | 

 

من بعضي روزها كودكي است، مي خندد، بازي مي كند، در دلش قهر مي كند، باز آشتي مي كند، من كودكي مي شود شيطان و بازيگوش،‌ مدام حرف مي زند، آنقدر بالا و پايين مي رود تا شب شود و خوابش ببرد...

وقتی من کودک است دنیا زیباست.

من بعضي روزها دختري است، درگیر بایدها و نبایدهای زندگی، به فکر روزهای فردا، سعی می کند منطقی باشد...

وقتی من دختری منطقی می شود زندگی اش متشخص می شود.

و بعضی روزهای دیگر من داشت من جدیدی می ساخت...

اما مصالح کم آورد.

من بلد نیست من ها را ما کند...

پ.ن1: می گویند هر چه را که دوست داری شبیهش می شوی، من انقدر بستنی پیچی دوست دارد که دارد مثل یک بستنی پیچی می شود...

پ.ن2: بی هیچ توهمی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 20:50  توسط من  | 

 

زندگی ام باریک می شود٬ باریک مثل یک طناب...

جرات نمی کنم پشت سر و جلوی رویم را نگاه کنم٬ تنها چشمانم را می بندم و لرزش پاهایم را روی طناب حس می کنم.

تاب می خورم

می ترسم

تاب می خورم

می ترسم

تمام زندگی در جلوی چشمانم تاب می خورد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:3  توسط من  | 

 

ولی عصر را بالا می روم، پر است از آدم های متفاوت.

سرم را پایین انداخته ام، دسته ی کیفم را محکم تر می چسبم.

نمی دانم چرا حس زنی مطلقه، رنج دیده و مصیبت زده را دارم که می رود تا از یک جای ارزان قیمت برای بچه هایش گوشت خر بخرد.

میرفتم برای کوه، خوراکی بخرم!

 

 

به پایین کوه که می رسیم باور نمی کنم آن بالا بوده ام. خیلی باشکوه بود...

 

ولی عصر را پایین می آیم، هیچ کس را نمی بینم.

لبه ی کلاهم را پایین داده ام، کوله ام پشتم تاب می خورد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 9:9  توسط من  | 

 

این روزها زندگی مثل یک مهتابی نیم سوز است. لحظه ای روشن و لحظه ای خاموش...

لحظه ای آن چنان روشن که تمام دنیا را می توان دید و لحظه ای آن چنان خاموش که خودم را هم نمی بینم.

و فاصله ی این لحظه ها پلک زدنی بیش نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 19:34  توسط من  | 

 

آقای مغازه دار لطف کرد و خرید ها رو گذاشت تو یه پلاستیک تبلیغاتی بستنی میهن!

منم عکس بستنی پیچی رو گرفتم! - از روی پلاستیک-

پ.ن: می بینی چقدر خوشمزه است شیرین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 9:1  توسط من  | 

 

?Do you want to continue

Yes                 No

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 10:33  توسط من  | 

 

Game Over!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 0:21  توسط من  | 

 

من...

من دلم مي خواست تو يه جاده با سرعت نور مي دويدم از اين مدل ها كه پاهاي آدم مثل چرخ ميشه! مثل توي كارتون ها!

بعد يه دفعه يه پيچ بود جلوم، منم سرعتمو كم نمي كردم، و يه دفعه يه ديوار بلند و آجري جلوم سبز مي شد و من با مخ مي رفتم توش...

آره، دقيقا با مخ! طوري كه همه مغزم بريزه بيرون! به نظرم كمي چندش آوره، ولي خوب مي ارزه!

بعد من مي شستم و همه چي رو خوب و بد مي كردم.

خوبا رو مي ريختم سر جاش و مخمو مي بستم،

 بقيه جاده رو هم قدم ميزدم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 20:42  توسط من  |