ای کاش...
ای کاش...
چقدر ای کاش ها زیادند. نمی دانم می توانم بگویم ای کاش...
من حتی جرات نوشتنش را هم ندارم...
تمام شد٬ فقط ۷۵ ساعت بود...
ای کاش می شد اینجا رو با تمام متعلقاتش با خودم بیارم.
پ.ن: درخت گلابی هم گلابی هاش نرسیده دارن میفتن...
من بعضي روزها كودكي است، مي خندد، بازي مي كند، در دلش قهر مي كند، باز آشتي مي كند، من كودكي مي شود شيطان و بازيگوش، مدام حرف مي زند، آنقدر بالا و پايين مي رود تا شب شود و خوابش ببرد...
وقتی من کودک است دنیا زیباست.
من بعضي روزها دختري است، درگیر بایدها و نبایدهای زندگی، به فکر روزهای فردا، سعی می کند منطقی باشد...
وقتی من دختری منطقی می شود زندگی اش متشخص می شود.
و بعضی روزهای دیگر من داشت من جدیدی می ساخت...
اما مصالح کم آورد.
من بلد نیست من ها را ما کند...
پ.ن1: می گویند هر چه را که دوست داری شبیهش می شوی، من انقدر بستنی پیچی دوست دارد که دارد مثل یک بستنی پیچی می شود...
پ.ن2: بی هیچ توهمی...
ولی عصر را بالا می روم، پر است از آدم های متفاوت.
سرم را پایین انداخته ام، دسته ی کیفم را محکم تر می چسبم.
نمی دانم چرا حس زنی مطلقه، رنج دیده و مصیبت زده را دارم که می رود تا از یک جای ارزان قیمت برای بچه هایش گوشت خر بخرد.
میرفتم برای کوه، خوراکی بخرم!
به پایین کوه که می رسیم باور نمی کنم آن بالا بوده ام. خیلی باشکوه بود...
ولی عصر را پایین می آیم، هیچ کس را نمی بینم.
لبه ی کلاهم را پایین داده ام، کوله ام پشتم تاب می خورد.
این روزها زندگی مثل یک مهتابی نیم سوز است. لحظه ای روشن و لحظه ای خاموش...
لحظه ای آن چنان روشن که تمام دنیا را می توان دید و لحظه ای آن چنان خاموش که خودم را هم نمی بینم.
و فاصله ی این لحظه ها پلک زدنی بیش نیست.
آقای مغازه دار لطف کرد و خرید ها رو گذاشت تو یه پلاستیک تبلیغاتی بستنی میهن!
منم عکس بستنی پیچی رو گرفتم! - از روی پلاستیک-
پ.ن: می بینی چقدر خوشمزه است شیرین!
?Do you want to continue
Yes No
Game Over!
من...
من دلم مي خواست تو يه جاده با سرعت نور مي دويدم از اين مدل ها كه پاهاي آدم مثل چرخ ميشه! مثل توي كارتون ها!
بعد يه دفعه يه پيچ بود جلوم، منم سرعتمو كم نمي كردم، و يه دفعه يه ديوار بلند و آجري جلوم سبز مي شد و من با مخ مي رفتم توش...
آره، دقيقا با مخ! طوري كه همه مغزم بريزه بيرون! به نظرم كمي چندش آوره، ولي خوب مي ارزه!
بعد من مي شستم و همه چي رو خوب و بد مي كردم.
خوبا رو مي ريختم سر جاش و مخمو مي بستم،
بقيه جاده رو هم قدم ميزدم...