می خواهم از عرض خیابان بگذرم
اما نمی شود
ماشین ها بوق می زنند
می ترسم
فردا خواهم گذشت
می خواهم از عرض خیابان بگذرم
چشمانم را می بندم
می خواهم بدوم
ماشین ها بوق می زنند
برمی گردم
فردا خواهم گذشت
چند وقتی است می خواهم از عرض خیابان بگذرم
چند وقتی است می خواهم فردا از عرض خیابان بگذرم
می توان گذشت
آری خواهم گذشت
روزی که امروزش فردایم باشد
پ.ن: و من چه آسان امروز گذشتم! با چشمانی باز
من الان از چند جهت ناهمسو به بدترین شکل ممکن ...
بی خیال، آدم که به ضایع شدن خودش اعتراف نمی کنه!
عضلات صورتم سفت مي شوند.
ديگر نمي شود خنديد، ديگر نمي توان حرف زد.
عضلات صورتم منقبض مي شود. و سكوت مي كنم.
مي دانم رفتنم سكوتم را در بر دارد. اما مي روم، مي روم تا گاهي سكوت كنم.
مي روم تا فراموش نكنم سكوت كنم...
مي شود گاهي حرفي نزد...
حالا استاد خودش را هم كه بكشد من نمي فهمم چه مي گويد،
اتصال گلوكز،
پيوند با سطح،
و هزار واژه ي نشنيدني...
باز اول مهر شده،
يادش به خير اول مهر سال هاي دبستان، بوي نيمكت ها، بوي كتاب نو و هيجان دوست هاي جديد...
همكلاسي با پيراهن آبي با خط خط هاي نارنجي با آن مچ دست هاي باريكش حرف هاي استاد را تائيد مي كند و آخر كار مي گويد من از اينجا بعد را نمي فهمم...
من هم نمي فهمم...
استاد خودش را هم كه بكشد من نمي فهمم محلول بهينه كدام است.
اصلا محلول بهينه براي چه است؟