نمی دانم که سلول ها فردا زنده خواهند بود یا نه
قارچ ها تا مغز سرم ریشه می دوانند
از حدقه ی چشمم بیرون می زند
می روم
می دوم
در پایم می پیچد
فریاد می کنم
تمام فریاد های نکشیده ام را
شلوغی ایستگاه مترو
گرگ و میش هوا
باورم
که خاک می خورد هنوز، خاک پاییزی
می کوبد در سرم
شاید که زندگی همین باشد...
پ.ن: فردا شنبه است، یادم نرود کاکتوس هایم را آب دهم.
مهم نیست
هوا سرد باشد
مهم نیست باران ببارد
من با کاپشنم که تازه از تعمیراتی گرفته ام احساس گرما می کنم
شوفاژ
چای داغ
کاپشن
این ها برای گرم کردنم کافی ست
افکارم را در این گرما غوطه ور می کنم
چیزهای زیادی هست که باید فراموش کنم...
آهنگ تولید الکترون های آزاد و واکنش پروکسایدها آنقدر دلنشین است که مرا می برد به سال های دبستان
و تصمیم کبری
چه دیر شاید یاد آوردم
کبری و تصمیمش را
می خواهم تصمیم بگیرم، تصمیم کبری
کبری با تصمیمش کتاب هایش را حفظ کرد
من اما
چیزهایی را از دست خواهم داد...
پ.ن: ژل آن قدر آب جذب می کند که از ویال بیرون می زند
چی بگم؟؟!!
خسته ام ...
تمام ترفندها را زده ام،
نمی دانم شیره ی انگور بود، شیره ی درخت کاج بود یا چیز دیگر
فرقی نمی کند
اثر نمی کند
همه را مالیده ام...
گول می زنم خودم را
این روزها
زرنگ شده ام انگار!
دیگر گول نمی خورم...
خسته می شوم.