واقعا سخته آدم بتونه خودشو کنترل کنه! البته بگم احساساتشو بهتره!
هنوز باید یه سری کارا انجام بدم!
حتما می کنم!
خوب من باید اعتراف کنم امشب داشتم رسما کم میاوردم! ولی نیاوردم! :-)
گاهی دلتنگ می شم...
ولی آدم نباید خودشو وا بده! باید خودشو بکشه بالا! اینا همش واسه همینه اصلا!
من دارم سعی می کنم خودمو یادم بیاد!
خوب من هنوز همون تفکرات و احساسات رو دارم! ولی دارم تمرین می کنم چطوری کنترلشون کنم! این خوبه!
:-)
من هنوز هم سر تصمیمم هستم! و این یعنی پیشرفت که من تونستم بیش از یک روز سر یه حرفی واستم!! اصلا مهم نیست اگه این جا بخواد یه چیزی شبیه دفتر خاطرات بشه! مهم برام اینه که اینارو بنویسم این جا تا همیشه ببینم و شاید حتی خودم تو رودروایسیش بمونم و نتونم خودمو بپیچونم!
این یک قدم رو به جلو!!!!
هم جایی خوندم هم تازگی یکی از دوستام گفت طوری زندگی کن که بتونی ظرف ۳۰ ثانیه بری اوون ور خیابون و همه چی رو فراموش کنی
حالا حتما لازم نیست اتفاق خاصی هم بیفته، اما در کل آدم بتونه این طوری باشه عالیه!
این یک اصل مهمه! شاید از خیلی چیزهای دیگه عمل کردن بهش سخت تر باشه! ولی باید یاد گرفت! همه ی اتفاق هایی که تو زندگی آدما میفته واسه اینه که قوی ترشون کنه!
هر چیزی هم با تمرین امکان پذیره! وقتی می گی هر جا که باشی و با هر شرایطی باشی خوب باید زندگی کنی آدم یاد این سخنرانی های مسخره میفته و دقیقا شعار گونه است دیگه! ولی خوب من وقتی به این قضیه فکر کردم دیدم درسته! نه این که آدم خودشو اسکل کنه و با یه عده رفیق خیالی و توهمی این ور اوون ور بره نه مساله اینکه خود آدم یا خود من خیلی بیشتر از این هاییم
فعلا قدرت انتقال این جور فکرام خیلی خوب نیست! ;-) در آینده بهتر میشه!
:-)
خوب من تصمیم دارم از این به بعد اینجا چیزهای خوب و انرژی دار بنویسم!
یعنی در کل دارم سعی می کنم تغییر فاز بدم
نمی دونم اثر تلقین بوده یا چیز دیگه ولی خوب از وقتی این تصمیم رو گرفتم خیلی خیلی خوبم
من کلی امروز خوب بودم بدون این که به همه ی مردم لبخند بزنم یا وسط خیابون آواز بخونم!
و من مطمئنم اوضاع در روزهای بعد بهتر از این هم میشه!
من دارم یاد می گیرم :-) و این یعنی خوب!
شايد خيلي دير باشد كه بفهمم كله پاچه ته دل را خالي نمي كند
شايد خيلي دير باشد كه بخواهم بروم
شايد خيلي دير باشد كه تازه فهميده باشم
شايد خيلي دير باشد كه هنوز هم همانم
شايد خيلي دير باشد
شايد خيلي دير باشد كه شايد فردا بهتر باشد
شايد خيلي دير باشد كه من منم
شايد خيلي دير باشد كه شايد باز اشتباه مي كنم
شايد خيلي دير باشد من ديگر خسته ام
شايد خيلي دير باشد كه شايد...
من مي روم...
شاید خیلی دیر نباشد
به زودی زود در اولین فرصت یک مانتوی مشکی ساده می خرم و منزوی می شم
دیگه نه دلم می خواد بیام دانشگاه نه پژوهشگاه و نه شرکت
دلم انزوا می خواد
پ.ن: الان چند ساعت بعد تره
من و میکرو اسد رفتیم سینما! خندیدیم خوب شدم
پ.ن۲ : الان چندین ساعت بعدتر تره!
ظهر زنگ زدم دکتر دلیری، الان دانشگاهم و فردا می رم شرکت!
این یک روز من است...
قانون جاذبه درست نیست
سیبی نخواهد افتاد
مثل این می ماند که وسط یک اقیانوس باشی
بعدش چه باید بشود و شاید که همان چیزها نشود یا بالعکس را خودم می دانم
خودم می دانم
می دونم!
.... حقیقت این است که من نمی دانم
من احمقیت حاد پنهانی دارم
شاید دیده باشیش
می دانم که دیدی
من دچار کم بینایی هستم
من فکر کردم حوض است
از همان ها که چند گوش است و روی یک پایه...
پ.ن: ولی من منتظرم...
حالا که مطمئنم زمین نمی یفته و ما سقوط نمی کنیم انتظار افتادن یک سیب کامل رو دارم!
براي لذت بردن از زندگي ، كافيه كمي احمق باشي . شكسپير
انگار حرف های زیادی دارم
اینجا آنقدر آرام است که دلم نمی آید غصه ی چیزی را بخورم
می گذارم حرف هایم بماند همان جا آن ته ته ها
هنوز جا دارم تا قد بکشم
هر روز یک لیوان شیر خواهم خورد