تبليغاتX
رد پای من


 

اتاق بوی قطار می گیرد

بی هیچ موسیقی زمینه ای

که تنها منم و دختری که پشت پنجره ساختمان روبرویی سوت می زند

و بعد فردایش می شود و با حرکات موزون بی هیچ موسیقی زمینه ای سمینارم را ارائه می دهم

که اینجا کلاس است

 و من دوستان مهربانی دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 17:55  توسط من  | 

 

کارم خیلی سنگین شده! علاوه بر سمینار و پروپزال و ارائه کلاسی و  شروع خوندن درس هایی که هنوز هیچی ازش نمی دونم و انجام کارهای مونده ی پایان نامه کارشناسی و درست کردن سایت شرکت و روزی ۲ ساعت قدم زدن و آهنگ گوش دادن و خوردن خوراکی های متعدد و کلی خوابیدن و بعد فکر کردن و دلتنگی برای خونه و تصمیم برای این که از فردا چه کارها باید کنم و کدام ها را نکنم و تمرین برای این که خودم را یادم بیاید و سعی کنم آنچه ها را که باید، یادم بماند و ذهنم یادم بیندازد و ... باید کف دستم را هم عوض کنم!!!

هیچ کدام از این ها را که نکنم آن خط لامصب را کوتاه می کنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 22:10  توسط من  | 

هیسسسسس :-$

می خوام بخوابم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 21:31  توسط من  | 

 

من دچار یک بیماری شده ام

معده ام به شدت منقبض شده است شاید کوچک شده انقدر که هیچ چیز نمی توانم بخورم

بعد انگار بالای معده که همان مری باشد یه جوری به نایم چسبیده یعنی مری ام دچار تورم شده

به نایم فشار می آورد

بعد به سختی هوایی به شش ها می فرستم

بالای نای یا شاید یه جایی همان بالاها تارهای صوتیم می لرزند ولی صدایی از دهنم در نمیاد

اما من صدایش را می شونم با گوش هایم از جایی دورن مخم

بعد چشم هایم می لرزد

پر می شود اما من همه را قورت می دهم و می فرستم جایی در معده ی تنگم

بعد از معده می آید بالا و یه جایی همان بالاهای گلویم گیر می کند و نمی گذارد صدای تارهای صوتیم در بیاید

چشم هایم را که می بندم مژه هایم نمی گذارد قبل از حواله شدن به جایی همان ته های دلم چیزی به صورتم برسد

صورتم سرکش است

حالیش نمی شود

همش می خندد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 17:55  توسط من  | 

 

You and me
We used to be together
Every day together always

I really feel
That Im losing my best friend
I cant believe
This could be the end

It looks as though youre letting go
And if its real,
Well I dont want to know

Dont speak
I know just what youre saying
So please stop explaining
Dont tell me cause it hurts
Dont speak
I know what youre thinking
I dont need your reasons
Dont tell me cause it hurts

Our memories
They can be inviting
But some are altogether
Mighty frightening

As we die, both you and i
With my head in my hands
I sit and cry

Dont speak
I know just what youre saying
So please stop explaining
Dont tell me cause it hurts no no no
Dont speak
I know what youre thinking
And I dont need your reasons
Dont tell me cause it hurts

Its all ending,
I gotta stop pretending who we are...

You and me
I can see us dying... are we?

Dont speak
I know just what youre saying
So please stop explaining
Dont tell me cause it hurts no no
Dont speak
I know what youre thinking
And I dont need your reasons
Dont tell me cause it hurts
Dont tell me cause it hurts
I know what youre saying
So please stop explaining
Dont speak dont speak dont speak
No I know what youre thinking
And I dont need your reasons
I know you good I know you good
I know you real good oh


+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 13:53  توسط من  | 

آخ خز شدم اساس!

از صبح تا شب این آهنگ آرش یوسفیان افتاده تو دهنم! ولم نمی کنما!

البته با تبحر خاصی هم نصف فعلاشو عوض می کنم و مست و ملنگ می خونننمممممم

وقتی که می رفتیم با پای پیاده
گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده

ساده ساده ساده ...

دیدی که عاشقم کردی!!!!! D-: (با تصرف!) دینگ دینگ دیری دیری دینگ دینگ

من خوبم!

فک می کنم به این که چقدر همه چیز می تونه یه چیز دیگه باشه و بعد آدم به یه چیز دیگه تر فک کنه که اون ممکنه باشه! حالا تهش می بینی که نه او چیز بوده نه چیز دیگه بوده نه اوون چیز دیگه تره اصلا یه چیز دیگه دیگه تری بوده که هیچ کدوم از اوون چیز ترها و دیگه ترها نبوده که اصلا خود خدا هم حواسش نبوده و وسط این همه چیز ها و دیگه ها و ترها یهو یه چیز دیگه تر تری کرده!

خوبم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 20:30  توسط من  | 

من نشسته ام جایی در این خراب شده پشت دیواری

بی آنکه به کلاس ساعت ۶ فکر کنم

که می دانم هنوز ۱۶/۳ پر نشده است

من نشسته ام آب انارم را خورده ام

و فکر می کنم که اشتباهی بود

همه چیز اشتباهی بود

من اشتباهی بودم و تو اشتباهی تر...

نوستالژی می زنم همان طور که تو این روزها

با ۸۴ ای ها که حرف می زنم فک هاشان می افتد

- من با نسترن موافقم - آره آره کاملا درسته -آره، درست میگه ....

و من می فهمم چقدر بزرگ هستم

و می فهم ۵ سال که توی این خراب شده باشی...

نوستالژی می زنم

همان طور که تو این روزها

من نزدیک تر و تو دورتر را

بگذار بی خیال شوم

لات می شوم

نی آبمیوه را می کنم توی دهنم

سرش را بالا می دهم بعد جوری می گیرمش با دستم انگار سیگار را

لخ لخ می کنم

من متنفرم از این زمان و مکان و حالم دارد بهم می خورد

و فکر یک هفته مثبت اندیشی تجربه ی گول زنکی بود...

و من متنفرم از این حماقت آشکار و نهانی که دارم

خز می شوم

می خواهم بنویسم

نمی توانم

کاش می شد کمی واضح تر استفراغ کنم

خاک بر سرم که نمی توانم

داری همرنگ می شوی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 18:31  توسط من  | 

 

هرچند همه ی تلاشمو می کنم که چیزی برام مهم نباشه! ولی در حال حاضر حالم از همه چی بهم می خوره!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 14:31  توسط من  | 

 

اتفاق های عجیب ادامه دارد... اتفاق های بی ربطی که هولناک می شوند...

می ترسم، پستم را حذف می کنم

لعنت بر این هوا!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 10:55  توسط من  | 

 

من خوبم! عالی! شاید امروز می شد کمی بهتر هم بود!

اما همین پیشرفت هم عالیست!

امروز یک لحظه کم آوردما! خوب شد اوون ۲ تا track همرام بود! :-)

من هم دارم سعی می کنم یاد بگیرم.

وقتی یه جوری به زندگی و این روزا نگاه کنی اوون جوری که این روزا واقعا تموم می شه بعد می بینی چه ناراحتی ها که کشیدی که شاید می شد نکشی! که اصلا واقعا این روزا ارزش ناراحت بودن ندارن!

باید همیشه شاد بود!

حتی اگر وسط یه خیابون که بلدش نیستی گم بشی!

همیشه یکی هست که خیابونو بلد باشه!

خودمم می دونم این حرف ها کلی خوبه ولی تاثیرش خیلی کمه، یعنی زود یادمون می ره یا زود با یه حادثه خلافش برامون ثابت میشه!

نکته اینکه همیشه همه چیز نسبیه!

ولی در کل اگرم کاری از دست ما برنمیاد حداقل خوب و شاد و خوش بین باشیم حداقل دلمون خنک شه! گاهی آدم لازمه با زندگی کل بندازه!

ما همیشه برنده ایم!

:-) امروز داشتم کم کم بستنی چهار رنگ آبمیوه شاد رو با دایتی عوض می کردم! اما خوب چون بعدش شبه مسموم شدم پشیمون شدم!

 

همه ی اینارو می گم ولی خودم ته دلم هنوز یه چیزی مونده...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:58  توسط من  |