اول نوشت: مرسی از تمام نگرانی های دوست داشتنیتان :)
خوب خیلی خوب است که آدم حس ششم داشته باشد یا چه می دانم قدرت تحلیلش بالا باشد
اما گاهی می شود آدم خودش از خودش می ترسد
کم کم می شود از خواب هایت می ترسی
از هرچه آنی به ذهنت می رسد می ترسی
تو فهمیده ای که خیلی چیزها را خیلی زودتر می فهمی
می ترسی
بعد کم کم به روی خودت نمی آوری
فرار می کنی
به روی خودت نمی آوری
فکر می کنی که نفهمیدم مثلا
انقدر فرار می کنی که آدم خنگی به نظر می رسی
کم کم خنگ هم می شوی به واقع
بعد مثلا شاکی می شوم که چرا در حماقت گذاشتندم
و حالا می فهمم نه خیلی هم بد نیست
حق داشتند
حس خوبی می دهد
لعنت بر من ...
برای خودم نگران می شوم
می دانم اینقدرها هم قوی نیستم
می ترسم
نستالژیک ترین آهنگ ها و خاطره ها هم اشکم را در نمی آورد
من می ترسم
من از بی احساسیم می ترسم
من از این حس بی حسی می ترسم
بیزار می شوم
دور می شوم
باور نمی کنم این کلاه گشاد را
وسوسه می شوم بزنم زیر همه چی
ساکم را ببندم
بروم
بخزم توی آغوش بهترین هایم
....
تنهايي آواز ميخونم
دارم با كي حرف ميزنم
نميدونم نميدونم ...
همیشه به اینجا که می رسم
یک قطره از چشم راستم می افتد پایین
و دیگر هیچ
کاری ندارد که!
کافیست انگشت دوم از سمت راست دست راستت - در حالی که کف دستت رو به زمین است- را بگذاری روی شیفت
بعد انگشت اشاره ات را یک بار بگذاری روی دو نقطه
بعد انگشت اشاره ات را بر می داری می گذاری روی پرانتز و نگه می داری -همیشه پرانتز باید به سمت دو نقطه که اول گذاشته ای باز باشد-
نگه می داری، هر چه بیشتر بهتر
این طوری تو آدم شادی هستی!
خیلی قوی شده ام
این را خودم می فهمم
تصمیم داشتم بیام بعد از امتحانام یه پست شاد بنویسم
اما الان چون حس تنفرم بیشتر از شادیمه چیزی نمی گم
بعد صبح است و تو داری درس می خوانی
جزوه ات را گذاشته ای جلویت و می خوانی
بعد کم کم نگاه می کنی به خط ها
به "ی" به "هر" به "واکنش" بعد فکر می کنی چقدر این خط آشناست
سرت را می آوری عقب
فکر می کنی به این نقاهت تقابل یک طرفه که دچار شده ای
و کم کم است که بیایی این جا و بنویسی که رد پا یک ساله شد
و بعد سرت را که عقب تر می بری تمام یک ساله گذشته فیلم می شود
و می توانی همه را آن لاین ببینی
حتی اگر برق برود و وایرلس قطع شود
چقدر روشن و چقدر شفاف
با تمام بودن ها نبودن ها
گریه ها خنده ها
شادی ها و غم ها
همه را یاد می آوری
و چقدر بزرگ شده ای
چقدر بزرگ شده ای
....
چقدر بزرگ شده ام
یادم می آید این جزوه ی خودم است...


خیلی با این عکسا حال کردم! همونیه که می خوام!
پ.ن: ساری باز خوابی شد این پست هم :">
الان ساعت ۳ صبحه
من خواب بد دیدم کابوس بود
تشنه بودم وقتی پا شدم
بیدار که شدم
لپ تاپم خود به خود روشن شد
نمی دونم چرا
هشیارم کاملا
و کمی ترسیده...
من خواب دیدم فروغ فرخزاد عمه ام است
من خواب دیدم های های گریه کردم
من خواب دیدم بچه ام را سقط کردم
من خواب دیدم پرواز کردم
من می خوابم و هرآنچه را که نکرده ام و نبوده است می کنم
من تصمیم دارم بخوابم و احمق نباشم
من تصمیم دارم بخوابم و کسی رو نشناسم
من می خواهم بخوابم و فک همه رو بیارم پایین
من می خوام بخوابم و سرم رو خالی کنم
من می خوام بخوابم و هر چی و هر کس که جلو دستم بیاد و بزنم
من می خوام بخوابم و از همه چیز منتفر شم
من می خوام بخوابم
لالالالا لالا لا ...
پ.ن: من احساس می کنم خیلی احمقم و از EQ ی پایینی رنج می برم.
خوب نیستم
به همین راحتی!
پ.ن: :-) یا :-( یا حتی ... کوش؟!
بعد صبح پا میشی و می بینی ناراحتی
بعد فکر می کنی و بعد می فهمی انگار سلول هایت هنوز یادشان نرفته
خدایم قاط زده
خدایم را نگه می دارم جایی ته دلم
برگرد فکر کن همانم
که برگشتم و همان شدم
و توی دیگر هنوز نمی دانی این را
سخت بود
اما شد
اما انگار کم امده ام
برو و هیچ کار نکن
احمق شده ام باز
این را خودم می فهمم
بزرگ هم شدم اشتباهی این وسط
تا حالا انقدر دهنم صاف نشده بود...
وقتی آدم یه چیزیو بعد از یه مدتی که دیگه از هیچ جهت اهمیتی نداره اونم به طور اتفاقی می فهمه
فقط می تونه یه چند لحظه ای چشاش گرد شه و با یادآوری چند connection به حد مرگ باری احساس حماقت کنه و از خودش و همه چی و همه ... متنفر شه و احتمالا بد خواب بشه