تبليغاتX
رد پای من


 

یعنی به روحت برای این وضعی که درست کردی

این روزها محال است جایی بری و به قطعی برق نخوری!

مجبور می شوی سه بار سه بار توی صف واستی

چون نوبت من که می شه برق ها می ره، شما چطور؟

این روزها هدف انقدر خوب است که حاضرم ۱۰ بار هم در این صف های لعنتی واستم

کارهای زیادی دارم

گاهی توی حالم می خورد

اما من هستم

و امیدوارم...

 پس.نوشت: بازهم به روحت! بعد از یک روز خسته کننده نشسته ای شامی بخوری و ۳*۴ ببینی...

۵ دقیقه می گذرد... برق ها می رود..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 18:36  توسط من  | 

 

دروغ می گویم از تنهایی می ترسم

من عاشق تنهایی ام

 

دماغم را که بالا می کشم مزه ی شب های چند سال پیش را می دهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 20:4  توسط من  | 

 

ما حالمان خوب شد

قبلی هم پاک می کنیم تا یادمان برود حالمان بد بوده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 20:38  توسط من  | 

 

نشسته ام

مقاله می خوانم ترجمه می کنم

می نویسم

می دانم آخر سمینارم را آب خواهم بست

حاصل ۵ روز تلاش من ۲ صفحه شده!  

             کي اشکاتو پاک ميکنه
             شبا که غصه داري
             دست رو موهات کي ميکشه
             وقتي منو نداري

هنوز ۴۲ روز دیگر وقت دارم

             کي منتظر ميمونه
             حتي شباي يلدا
             تا خنده رو لبات بياد
             شب برسه به فردا

             کي از سرود بارون
             قصه برات ميسازه
             از عاشقي ميخونه
             وقتي که راه درازه

ای بابا آقای "ابی" چه سوال هایی می کنی؟!

هیچ کس!

نظرم عوض شد! خودم!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 18:50  توسط من  | 

 

دلم گرفته

این پست بماند برای خودم

که بدانم بعضی شب ها هم می شود که قد یه دنیا غصه بخورم...

امروز تو خیابون گردوی تازه دیدم

فک کردم مگه تو یک سال ۲ بار گردو تازه میاد

بعد فهمیدم

یک سال گذشته

از پشت بام و گردو شکستن ها یک سال گذشته

از ساعت ها نشستن و گردو شکستن و پوست کردن یک سال گذشته

غصه ی امشبم را نمی دانم

شاید از این آهنگی ست که دارم گوش می دهم

شاید از قوانین منزجر کننده ی جدید است

شاید احساس توهین می کنم

دلم گرفته

گریه می کنم انگار...

فیری استایل شد پستم :')

دلم خواست این ها را بنویسم

من غمگینم

 

پس نوشت: باور کنید من آدم بی ثباتی نیستم دنیا بی ثبات است

الان ۲ ساعت بعده

من دوستانی دارم که عاشقانه دوستشان دارم

رفتیم بالای پشت بام! تا حالا نرفته بودم

تمام گردو ها رو شکستیم و خوردیم

من خوبم :)

خیلی خصوصی شد خودم می دونم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 0:31  توسط من  | 

 

توی ۳ تا بچه ۸، ۷ و ۶ ساله

اگه تو ۳ ساله باشی

هم دزد می شی هم پلیس

بالای پله باشی یا پایین فرقی نمی کنه

همیشه هم که وسط باشی تو وسطی کسی تو رو نمی زنه

خودم را زیادی جدی گرفته ام

من هنوز هم نخودیم

بد هم نیست البته :)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 22:44  توسط من  | 

 

کارهایم که زیاد باشد حالم بهتر است

در واقع عالی هستم :)

کارهایت که زیاد باشد برنامه ریزیت آسان تر است

فردا یادم باشد کاکتوسم را آب دهم

فردا روز بهتری هست

این را می نویسم که روزهای بد یادم بیاید امروز خوب بودم

و شروع این روزهای مصیبت وار چقدر مشتاق بودم

مشتاق جنگ مشتاق زندگی مشتاق فرار

و از آن جا که این روزها زوایایی جدید از خودم را کشف می کنم نمی دانم بعد آن چه می کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 15:1  توسط من  | 

 

مخ من هم مثل این اینترنت کلنگ شده

چقدر چیز فکر نکردنی

چقدر صفحه ی باز نکردنی

چقدر کار است که باید انجام ندهم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 19:24  توسط من  | 

 

گفت حس ششم قوی ای داری، باهوشی، چرا ازش استفاده نمی کنی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 16:57  توسط من  | 

 

من یک دختر ۲۳ ساله با قدی متوسط، صورتی بچه گانه، چشم و موی مشکی به همراه دو شاخ زیبا روی سرم هستم :)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 23:3  توسط من  | 

 

مامان  :*

 پس.ن: دلیل های زیادی دارم برای این که الان غصه بخورم... پس می خورم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:6  توسط من  | 

 

اگه قرار باشه ۲۴ ساعت دیگه بمیرید چه کارهایی می کنین...

اینو یکی تو ۳۶۰ میل زده بود من نوشتمش

ولی می ذارمش این جا :)

این جا خیلی دوست داشتنی تره...

و تمام لحظه هایی که می نوشتم انگار بود...

من با تمام وجودم حسش کردم...

----------------------------------------------------

من قرار است شب بمیرم شاید ساعت 9 خوب باشد امیدوارم همه شام هایشان را خورده باشند.

مثلا یکی از همین روزها

پس الان می شود ساعت 9 شب قبلش

ما هنوز شاممان را نخورده ایم من زنگ می زنم ویلا و رفقا را بیکن مهمون می کنم

تا غذا بیاد زنگ می زنم خونه با همه حرف می زنم کلی شاد حرف می زنم و از حال همه می پرسم

بعد دلم می خواد به همه زنگ بزنم ولی این کار رو نمی کنم

دلم نمی خواد کسی بعدش بگه آره بهش الهام شده بود همین قد که بهم الهام شد بسه...

پس فقط به خاله زری، مریم دختر عمه ام ، هما و هاجر زنگ می زنم و کلی حرف می زنم

شاید ساعت نزدیک 11 باشه من میام پای لپ تاپم فایل ها رو مرتب میکنم

پس ورد را هم می نویسم جایی میسپرم لیلا بعد برش داره.

نوشته های توی گوشی را همه شان را پاک می کنم

بعد میام توی بلاگم خیلی دلم می خواد چیزی بنویسم راجع به رفتن و نبودن

ولی مثل همیشه یه پست می نویسم و انقدر موضوع را می پیچونم که فهمیده نمی شه

یه پست دیگه هم می نویسم مستقیم هرآن چه هیچ وقت نگفتم... ثبت موقت می کنم

به لیلا می گم بعدا عمومیش کنه.

ساعت 12.30 شده من visible آن می شم کسی نیست

یک میل طولانی به هاجر می زنم

فکر می کنم به تمام کسانی  که روزهایی بهشان فکر کردم و ان ها که  فکرم را می کردند

دلم برایشان تنگ می شود به 2 تاشان میل می زنم به 3 تاشان زنگ

از زنگی ها 2 تاشون خوابن  :نسترن دیوونه شدی نصفه شبی!

من نمی خوام بخوابم

به هیچ کس نگفتم، می خوابیم مثلا

من می رم زیر پتو و گریه می کنم

خوابم نمی بره می رم دستشویی بعد آب می خورم

لیوان آب را هم میارم میزارم پایین تخت شب آخری کابوس نبینم

خوابم نمی بره 

میام بیرون mp4 رو هم می یارم

می رم توی حیاط می شینم پشت باغچه آهنگ گوش می دم شاید بیشتر goodbye my lover

بعد به صدای هوا گوش میدم به باد به درخت ها ...

فکر می کنم به همه لحظه های خوب

اوووووو چقدر زیادن

غصه می خورم

دلم برای همه شان تنگ می شود

صدای اذان می آد

با این که هیچ وقت نماز صبح نمی خونم این یکی را می خونم هرچند ناخن هایم لاک داره

من باز هم فکر می کنم دوباره میام پای نت

می رم niksalehi و فالم را می خونم

هوا روشن شده

کتری رو آب می کنم و می زنم به برق

چایی دم می کنم

بعد لباس هامو می پوشم تا برم از نون وایی کوچه بغل پارک دانشجو نون بخرم

وایییی چه هوایی!

نفس میکشم چه صبح خوبی یاد صبح های تابستون پارسال می افتم

نزدیک است دلم بگیرد

به چند نفر کمک می کنم

به همه لبخند می زنم

امروز روز آخرست

علاوه بر نان چند تا چیز دیگه هم برای یک صبحانه ی خوب می خرم

میام و با سر صدا و تبلیغ صبحانه ای که خریدم مریم و لیلا رو بیدار می کنم

ساعت 8 اینا شده

دلم هوایی می شه

می خوام برم خونمون

به مریم میگم زنگ بزنه خواهرش برای امروز عصر برام بلیط بگیره

تعجب می کنه می گه باز تو زد به مخت راضیش می کنم

با پیک همه چی انجام می شه

ساعت 9 من زنگ می زنم خونه به یه بهانه ی الکی

وسیله های اتاق و لباس مباسامو مرتب می کنم

ساعت 10.30 من لباس می پوشم میام بیرون

دلم نمی خواد برم دانشگاه میرم بالای ولی عصر یه کم می چرخم

کلی چیزهای خوب می بینم برای خریدن

از اون مغازه خوشگله چند تا چیز ترئینی می خرم...

واسه سر قبرمJ))))))))

اس ام اس میاد دیشب چت بود نصفه شبی خل شده بودی!

زنگ می زنم و سعی می کنم همه اتفاق های هیجان انگیز را تعریف کنم

قدم می زنم تا 7 تیر پیاده می روم

آهنگ گوش می دم

و همه روزهامو رو به یاد می یارم

حالا من برای ساعت 4.30 بلیط دارم

بر می گردم پایین می روم آبمیوه شاد هم آب کیوی می خورم هم بستنی 4 رنگ

دلم بندری می خواد اما دوس ندارم دهنم بوی سیر بده توی مرده شور خونه J)))))

زنگ می زنم آنا برای نهار بیاد پیشمون

دیگه کاری ندارم

چند تا وسیله بر میدارم میذارم توی کیفم

زودتر می رم دلم می خواد یه دور تو چیتگر 2چرخه سواری کنم

اژانس میاد

دلم برای همه شان تنگ می شود ....

بغلشان می کنم

تا سوار شوم دوباره زنگ می زنم

قول بام را یادآوری می کنم! برگشتم می رویم!

به خونه زنگ می زنم می گم من دارم میام

اول باور نمی کنند بعد نگران می شوند

مثل همیشه با لمپنی قضیه را ماله کشی می کنم

من رسیدم خونه

دیگه فرقی نداره 3 ساعت بعد چی می شه مهم اینکه من خونه ام...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 17:54  توسط من  |