تبليغاتX
رد پای من


 

هرچند امیدوارم درست نباشد

هرچند حسش کنی

نمی ترسم

شاید آدم را بیشتر مشتاق کند

مشتاق زندگی کردن

گاهی اما آخرش هم باید مثل همیشه باشد

صاف...

بی هیچ تنوع جدیدی

انگار که کسی در باد فریادش نکرده باشد

انگار که قرار است سال های سال همین طور باشد

کاش می شد این روزها کمی دید

کمی شنید و کمی از ته دل خندید

گاهی که نه شاید برای خیلی ها نمی شود

دیالوگ ها ادامه میابد

کارهای روزمره

همه چیز مثل همیشه است

این جور موقع ها انگار دنیا هم می فهمد

پس که نه

ولی سازگاری ندارد

فرقی ندارد

هرچند لبخندم روی صورتم می ماسد

اما سعی ام را می کنم

شاید...

ای کاش این جور وقت ها یکی می آمد توی مخت

بدون هیچ توضیحی خواستن

بدون هیچ تمسخری

همه چیز را حس می کرد


فعلا همین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 12:41  توسط من  | 

الان همین لحظه همین حالا

یه چیزی حس کردم

یه چیزی که گفتنش احمقانه است

من هیچ وقت در جهت خود عزیز کردن چیزی ننوشتم

حداقل هیچ وقت هم چین قصدی نداشتم

هیچ وقت نخواستم و نمی خوام

برای همین الان توضیح زیادی نمی تونم بدم

اینو می نویسم چون بعدا لازمش دارم یا شاید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 23:55  توسط من  | 

بعضی اتفاقات هست هیچ وقت یاد آدم نمی رود

فرقی ندارد روز خوبی هم پشت سر گذاشته باشی

فرقی ندارد که چقدر گذشته باشد

فرقی ندارد که گذاشته باشیش جایی آن دورهای ذهنت

بعضی اتفاقات هست هیچ وقت یادت نمی رود

بعضی حس ها هست که هیچ وقت فراموشت نمی شود

بعضی وقت ها می شود از بی ربط و بی ربط

برسد برسد به همان لحظه ها همان حس ها

بی زار می شوم

پ.ن: خوبی اش است یا بدی اش، کینه نیست، تجربه است

هر روز خط تر می شوم، بهتر است

این روزها باید دور خودت دیوار بکشی بالایش سیم خاردار بگذاری وصل کنی به کابل برق

خودت هم جرات نکنی از دیوار رد شوی

خوبیش همین است

 
 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 0:45  توسط من  | 

 

می شود یک تجربه دو بار تکرار شود

می تواند خیلی با هم فرق داشته باشد

در را می شود قفل نکرد

می شود احساس تنهایی نکرد

مرسی :)

 

پس نوشت: :-| بعضی چیزها هست آدم نمی تواند بنویسد

نه این که جمله بیاید و نتوانی یا نخواهی که بنوسی اش

نه اصلا در ذهنت هم نمی توانی برای خودت فریادش کنی

بیشتر شبیه من است با یک دهن صاف

جمله نیست کلمه نیست

ولش کن حالا که همه چیز دارد فراموش می شود

من هم فراموش می کنم

انگار حتی خاطره هم نخواهم شد

یک پس نوشت دیگر: امروز اولین روز سنتز کاری من مبارک باد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 12:49  توسط من  | 

 

همیشه افسرده است

من دیروز زدمش، با سیم کتری برقی

فک کردم شاید خوب شه

نشده مثلی ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 13:17  توسط من  | 

 

می تواند صبح نباشد

خیلی وقت ها مثل الان شب است

می شود به اون ۷۵٪ سمینار انجام نشده

به لیسنینگ های گوش نکرده

به ریدینگ های نخونده

به رایتینگ های ننوشته

به اسپیکینگ های حرف نزده فکر کرد

اما این جا

با این همه و فکر و دغدغه می شود نشست

و فکر کرد به چیزهای بی ربط

به ....

دهنم خط می شود

چشمانم خاکستری

لبه های دهانم را می کشم بالا

چانه ام نخواهد لرزید

من

همیشه می نویسم من

حتی این جا تو هایم هم من است

من در کل منم

من

تو

او

ما

شما

ایشان

این ها همه من است

خوب هیچ کدام دلیل نمی شود این نوشته بار غم داشته باشد!

آقا اصلا هم ندارد!

اعتراف می کنم

من امیدوار نیستم

من نا امیدم

من ...  توی این نوار قصه ی تیز چنگال ماهیچه دوست یک دیالوگ داشت که هی اولش من داشت؟!

یادم نیست

هرچند دارمش حس پیدا کردنش نیست

توهمه یا خرافاته

نمی دونم

از این به بعد چیزی نمی گم

من خوابم میاد

سرده

لرزشم از سرماست!

زیاد شد

خیلی مونده

جلوم دارم یه چیزی می بینم ها که می نویسم

برای دل خودم نیست 

اصلا هم با نوشتن حالم بهتر نمی شود

واسه اون توده ی محوی که جلومه دارم می نویسم

من دارم یخ می زنم

دلم بخاری می خواد...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 1:58  توسط من  | 

 

نامردم اگه این دیگه یادم بره!!

بعضی صبح ها است آدم ظرفیت پذیرشش بالاست

بعضی صبح ها است آدم می تونه با خون سردی شاخ در نیاره :)

و به بقیه روزش ادامه بده

بعضی صبح ها است که آدم مسائل مهم تری برای فکر کردن داره

بعضی صبح ها است...

هه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 9:31  توسط من  | 

 

BRT چیز خوبی است

مثل وقت هایی می ماند که مریض شده ای

مثل شب های قطار است

ظهر جمعه

صندلی های خالی

و من مثل همیشه روی پله ی جلوی در 

دستم را زیر چانه ام می زنم

باد داغ توی صورتم

بازهم به یک آهنگ گیر داده ام

اینجا می شود فقط فکر کرد

مثل شب های قطار

پر می شوم از فریاد

پر می شوم از مسیر

پر می شوم از روز

چند بار خودم را می پیچانم

من آدم قابل پیش بینی هستم

این بد است ...

وقتی من می رم خونه مرغ عشق ها تا یک هفته بعدش هم آروم نمی شن

خودم می دونم

مال منه

مال بوی خونه است

مال ...

ای کاش این راه هیچ وقت تموم نشه

ای کاش همیشه بره تا ته ته ته تهش

ای کاش ...

"دویست متر مانده به ایستگاه چهار راه ولی عصر"

.

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 16:10  توسط من  | 

 

باحال است وقتی چیزی نزدیک ۵ صفحه از یک کتاب نسبتا خوب رو ترجمه می کنی

بعد همین طوری می ری یه سرچی می زنی

بعد یهو می بینی این مطلب هیچ جای دیگه نیست!

بماند غصه ای سمیناری بود

این روزها صبح ها دارد زودتر شروع می شود

من خوبم

این روزها خوب است

شاید بهترین روزهای یک تابستان داغ باشد

می گن خدا می رسونه! رسوند! :)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 23:12  توسط من  | 

 

وقت هایی مثل الان

همین لحظه که دلت هیچ کس را نمی خواهد

حالت بهتر است

خوبی

دیگر نمی شود از این آسوده تر بود

حس خوبی دارم

شادم

امروز روز خوبی بود :)

می ترسم تو هم مثل بقیه باشی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 22:14  توسط من  | 

  

شاید توی این ۲۳ سال هیچ وقت

هیچ وقتِ هیچ وقت...

بخوام بگم می شه مثل همیشه...

حتی دارد گریه ام هم می گیرد

شاید فشار بیشتر از توان من است

من درمانده شده ام 

من نمی دونم دنبال چی می گردم

نیست ولی

خدا پیداش کن برام

من دارم می ترکم...

 

پس نوشت: تموم می شه همه ی این روزها تموم می شه

اون وقت من بر می گردم، پشت سرم رو  نگاه می کنم و تا ساعت ها می خندم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 19:15  توسط من  | 

 

بعضی روزها است شبش که می شود بری بخوابی

بعد یهو یادت می افتد چه چیزهایی انتظارش و یا بهتر توقعش را داشتی و نشد

و بعدتر چه چیزهایی توقعش و یا بهتر انتظارش را نداشتی و شد

خوبیش گاهی این می شود که در گیر دار زنده زنده خواب رفتن به ذهنت می رسد

این روزها حافظه ام خوب کار می کند

صبح ها فکرهای قبل از خوابم فراموشم نمی شود

این روزها پرم از فکر

پرم از بی فکری

این روزها دارم کم حرف می شوم

گاهی می شود که نه که انگار همین بوده

که من که منِ من یک آدم معمولی هستم

با دوست های معمولی

انگار من بوده ام که همیشه معمولی باشم

شاید گاهی گریزی معمولی خاص شوم

اما من همه ی همه ی معمولی ها را به خاص ترین شکل دلتنگشان می شوم

حتی خودم را

من این روزها دلم برای همه

برای همه آن ها که بوده اند تنگ می شود

حتی خودم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 18:33  توسط من  | 

 

دیروز قرار بود امروز در کنار خانواده ام مشغول شادی باشم...

امروز اما من نشسته ام، در را قفل کرده ام و از ترس از لای در به آن آدم مشکوک چسب نواری می دهم.

در را می بندم و بلافاصله قفل می کنم

من آدم ترسویی هستم...

پس نوشت: دلهره گرفته ام... همش منتظرم برق ها برود

کسی در می زند، به روی خودم نمی آورم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 18:14  توسط من  | 

 

فرقی ندارد که فردا داشته باشی به سفر بروی

فرقی ندارد اگر همه چیز هم خوب باشد

فرقی ندارد...

فرقی ندارد

دلت که گرفته باشد، گرفته...

 پس نوشت: حس بدی هم نیست وقتی سفرت کنسل می شود :)

مخصوصا برای نوعی از آدم ها مثل من ;)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 19:52  توسط من  | 

 

این روزها که حرف ها بوی آشنایی می دهد

بوی همان نوشیدنی ها

و بعد جایی جای گزینشان می کنی

یا شاید بهتر می گذاری رد شود برود

حرف های آشنا بو می دهد اما رنگ ندارد

و نه رنگ مرا می پراند

این همان است که بایستی می رسیدی اش

هشیارم

هشیارم

و امیدوار! یادت نرود من زندگی خواهم کرد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 14:53  توسط من  |