تبليغاتX
رد پای من


 

حالم خوب نیست

دلایل کافی برای غصه خوردن و یکی از همان اشک هایی که از چشم راستم سر می خورد می آید پایین

یک بار گفتم نوشتن این جا حالم را خوب نمی کند

حرفم را پس می گیرم

بهتر می شوم...

هی من یه دیوار ساختم

احمقم اگه بخوام اوون پایین یه راه مخفی بذارم

من خوب بودم

پس خوب هم می مونم

از این جاش دیگر دارد به خودش تلقین می کند

خسته تان می کند

می دانم

حرف تازه ای ندارد

دیوار ساخته است

دلش گرفته همین

حتما دلش برای خانه شان تنگ شده

حتما فکر نمی کرد که این وسط یکی دیگه از کاکتوساش بمیره

حتما دیوار...

نمی گذارد من هم بگویم

عوضی ترین آدمی است که من تا به حال دیده ام

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 0:9  توسط من  | 

 

خوب این جور وقت ها که خونه هستی

می تونی مطمئن باشی اون چیزایی که اون ته دلته

اوون چیزهایی که شاید همیشه هست ولی می ذاری پای هوم سیک شدنت

همش هست

همش کاملا مستقل یه جایی اون ته مها داره زندگی می کنه

خوب گاهی حالم از این باتر فلای افکت های زندگی به هم می خورد

خوب گاهی خیلی چیزهای دور و خیلی نزدیک تر هایش وجود دارد تا برود بماسد آن ته

بعضی ها ارادی بعضی غیر ارادی

بعضی ...

باید ملاحظه کار بود

این روزها همه فقط خودشان را باور دارند

سخت است

اما من دارم بزرگ و بزرگ تر می شوم

:) خوب این وقت ها خودم را باور می کنم

به خودم می بالم

مثل همه ی شما

همین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 16:9  توسط من  | 

 

شاید دیگه هیچ وقت دوست نداشته باشم سوپ جو درست کنم

کاکتوسم... تنها هدیه ی بی بهانه ام دارد می میرد

خوب من هم می دانم انقدر بدبختی های دیگر است که یک کاکتوس مرده

توی همه شان گم باشد

اما امشب یک کاکتوس نیمه مرده و یک قابلمه پر از سوپ

برای زود به خواب رفتن کافی است ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 0:42  توسط من  | 

 

انگار خودم هم خوشم بیاید هی قاشق را می کوبم به لبه ی قابلمه

تق تق

از همان صدا می دهد که انگار مامانم دارد غذا می پزد

هر از گاهی یک هورت از لبه ی قاشق می کشم

بعد فکر می کنم نمکش کم است

آشپزی هم انگیزه می خواد

هرچند نمی دونم آخر انگیزه چی می شه :)

من بروم یک سر به سوپم بزنم :)

 

 پ.ن: :(

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 15:0  توسط من  | 

 

خوب می شود کلی چیزی بنویسی بعد پاک کنی :)

آقا این هدف ما هم گاهی شاخ در می آورد

می ترسم بعدش

خوب حالا هی هم که بخواهد هدفم مشخص باشد نمی شه دیگه

اصلا نصف مشکل مال همین زبانه ...

خوب باید مثل خود خر خر زد :)

هنوز نمی دونم باید شب ها زبان رو بخونم یا روزها

فنّ زبان خوندن شبا بیشتره

اصطلاح جدیدِ :">

ما خودمان پایش بیفتد همه را حریفیم

خوب این هم یه سری نقطه برای

همان حرف هایی که نباید گفت

برای همان مدل حرف هایی که اگر بگویی مثل این می ماند

که به بیماری که دارد از دارونما استفاده می کند

بگویی این دارو الکی است

پس .....................................................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 16:10  توسط من  | 


Every hour of every day when there's no more left to say

nothing lasts forever

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 0:9  توسط من  | 

حال می ده آدم سر کلاس باشه بعد بیاد این جا بخواد پست بنویسه!

کم کم دارم استرس می گیرم

ارائه که دادم می یام خوشحالی می کنم

:)

پ.ن: تموم شد!!!!!!

هرچند خیلی خوب نبود ولی مهم اینکه تموم شد!!!!!!!!!!!!!!

سعی می کنم خوشحال باشم /D:\


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 9:48  توسط من  | 

 

دلم می خواد تا صبح بیدار بمونم

هرچند این وقت ها که می شود بازدهی منفی می شود

هرچند سرعت ساخت به زحمت به یک اسلاید در ۱ ساعت برسد

بعضی وقت ها مثل الان هیچ کاری نمی شود کرد

غصه خوردن هم سخت شده

آقا همین فعلا باشد

ما که بیداریم

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 4:22  توسط من  | 

 

می تونه انتظار کشیدن سخت و روی اعصاب نباشه

می شه خوشحال باشی و منتظر بمونی

تا مامان بابا و امین بیان :)

این پست خانوادگی شد

دوست دارم همیشه یادم بماند

بعضی حس ها خوب است

خوب برای زندگی

پ.ن: اوون شماره ها...

حس یک اتفاق بود

من تایمر را خاموش می کنم

همین لحظه برای زندگی عالی ست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 19:51  توسط من  | 

خوب یک نفر می تواند برود پای آون

و دکمه های ۱، ۲ و صفر را بزند

برود پی کارش

و آون هم به همان دمای ۱۲۰ درجه برسد

یک نفر هم می تواند ساعت ۱.۱۰ دقیقه برود پای آون

سعی کند با آزمون و خطا و دو تا دماسنج

با۲۰ درجه انحراف معیار یکی از آن ها

و یک عقربه ی تنظیم دما با ۴۰ درجه انحراف معیار

که هیچ کدام هم به طور خطی بالا یا پایین نمی رود

تا ساعت الان که ۳.۱۵ دقیقه است

تلاش کند دما را به ۱۲۰ برساند

و هنوز هم دمای دماسنج بالای آون ۱۲۵ باشد

عقربه روی ۱۰۰ باشد

و دماسنج داخل آون ۱۱۵ را نشان دهد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 15:19  توسط من  | 


یک جفت گوشواره ی سرخابی که مثل دکمه نه خود دکمه هستند

یک ناهار خوب کبابی :)

و یک سمینار تمام شده

می تواند مرا تا چند روز خوشحال نگه دارد

پ.ن: من به امروز فکر می کنم

به همین لحظه

به ساعت 6.01 دقیقه

به چایی ی روی گاز

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 18:3  توسط من  | 

 

ساعت ۱۰ دقیقه به ۲ نیمه شب!

تلویزیون را روشن می کنم

یک مسابقه است

اسمش را نمی دانم

و تا به حال ندیدمش

وقتی ۱۰ شرکت کننده در اطراف سالن را می بینم

خوشحال می شوم که مسابقه تازه شروع شده

ناگهان شرکت کنندگان شروع به نوشتن چیزی روی کاغذهای جلویشان می کنند

کاغذهای بالا می رود

خانم آقامحمد

خانم آقامحمد

خانم آقامحمد

خانم آقامحمد

خانم آقامحمد

خانم آقامحمد

...

خانم آقامحمد

فقط خود خانم آقامحمد به خانم صداقتی رای می دهد

بله! خانم آقامحمد ضعیف ترین فرد گروه است و باید حذف شود

بی شک اگر من خانم "آقامحمد" بودم همان جا خودم را حلق آویز می کردم!

 پ.ن: بقیه شرکت کننده هایی که می دانند دارند حذف می شوند زرنگ می شوند

خودشان هم به حذف خودشان رای می دهند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 2:0  توسط من  |