یه کم داره دلم می گیره ...
ولی سعی می کنم نذارم :)
پ.ن :ی ِکم بعدتر: سعی که هیچی به هیچ وجه اجازه هم نمی دهم!!!
می خوام فیلم ببینم
یکی... دو تا...
تا اوون قد که چشام بسته شه
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 18:23  توسط من
|
همه ی لینک های بلاگم رو پروندم :(
یعنی پرید!!
2 ساعت داشتم مرتبشون می کردم :(
ای تو روح این بلاگفا... :(
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 0:39  توسط من
|
حالم خوب شد :)
دیشب می خواستم این پست را امروز بنویسم
دیشب که "تحنا"* را آفریدم
تحنا دو بعدی است
تحنا روی دیوار است
به بزرگی من است
تحنا فقط می تواند من را نگاه کند...
حالا شاید بعدا عکسش را بگذارم
پ.ن 1: تحنا اسم است یک اسم برای خیالی ها مثل اصغر برای واقعی ها
پ.ن 2: مرسی :)
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 22:6  توسط من
|
امروز روز تلخی بود
تلخ مثل زهر مار
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 14:28  توسط من
چند وقتی است صدای خروس می شنوم
این را راست می گویم بی هیچ ابهام و اشاره ای
مثل صدای خروس های نصفه شب خونه ی قدیمی مادر جونم
وقتی من سرم زیر لحافه و شصت پام رو با نخ بستم به شصت پای دختر عمه م
مثل صدای خروس های شمال وقتی هوا پر از بوی بارونه
صدای خروس می شنوم
وسط این شهر ایستاده ام و صدای خروس می شنوم
وقت هایی می شود انقدر زمان برایت سخت می گذرد که فکر می کنی دیروز تا حالا، پریروز تا حالا بوده
این روزها آخرین روزهای خوش گذرونیه
هوار هوار کار انجام نشده و شروع نشده
آهان شصت های پایمان را می بستیم به هم تا صبح اوون یکی زودتر پا نشه
هر چند الان دلم لک زده واسه وقتایی که یه بچه بودم
چشامو باز می کردم می دیدم تو اتاق تنهام و همه بیدار شدن دارن صبحونه می خورن
یه سری صدای مبهم آدم بزرگ ها ...
این جور وقت ها روم نمی شد از اتاق برم بیرون :)
اینا ماله وقتیه که من بچه بودم و ما می رفتیم شاهرود مسافرت
حالا اما هر ساعتی خواستی می تونی پاشی
بی اوون که از کسی خجالت بکشی
کاش می شد مثل اوون موقع ها خوابید...
+
نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 14:53  توسط من
|
امشب به یک قاشق سرامیکی سفید علاقه مند شدم
از این قاشق هاست که روی بعضی از لیوان های دسته دار مثل جایزه گذاشته اند
مری می گوید دیوانه ها شاخ و دم ندارند
می گوید من دیوانه ام
از سر شب چند بار قاشقم را گرفته
اما من کمین می نشینم و می قاپمش دوباره
صدا می دهد وقتی به دندان هایم می کشمش
دیشب کلی از این مجله های زرد خواندم خونه ی خاله ام
یکی اش از این مدل های "خاطرات یک روان پزشک" بود
بعد توی داستان دختره یهو توی سن 23 سالگی! دچار مشکلاتی شده بود که یهو ایجاد شده
بدون بک گروند قبلی
داستان های زیادی داشت
من تا 4 صبح بیدار ماندم و همه را خواندم
بگذریم
من هم می دانم که همه اش دروغ است
چیزهای زیادی هست که نمی گویم
ممکن است فردا پاشم و ببینم قاشقم یک بشقاب شده؟
آره ممکن است
ممکن است شکلش قاشق بماند اما دچار رفتاری بشقاب گونه شود
شاید من اصلا این را درش القا کرده باشم
یه چیز پنهان دورنم سوغش داده باشد به بشقاب شدن
تجربه هایم نشان داده اگر قاشقی بشقاب شد دیگر قاشق نمی شود
قاشقم ...
من قاشقم را دوست دارم و دوست دارم هیچ وقت بشقاب نشود...
می شود؟!
پ.ن: اعتراف ریزی می کنم که انگار این قاشق خط های آخر با این مدل قاشق های سرامیکی جایزه ای روی لیوان ها فرق پیدا کرد
+
نوشته شده در جمعه 17 آبان1387ساعت 23:59  توسط من
|
شیرینی هایی که خریدم مزه ی سیرابی می دهد
عصرها چای با سیرابی می خورم
هوا سرد است
اما شوفاژهایمان خوب کار می کند
اینجا گرم است
هوا خوب است
من خوبم
پ.ن: چیزهای بد زیادی هست برای باور کردن
چیزهای خوب کمی است برای دل خوش کردن
یک جورهایی انگار امیدوار باشم
این جور وقت ها قدرت آدمی معلوم می شود...
پ.ن 2: فاصله ی نوشته شدن پ.ن دوم و پاک کردنش نیم ساعت فکر کردن بود...
حوصله دارم بچرخ تا بچرخم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 18:31  توسط من
|
فال های روزانه ام را تا 14 روز آینده خوانده ام... :-|
این روزها انگار دارم روی تردمیل می دوم...
دریغ از 1 سانتی متر که جلو بروم
+
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 23:0  توسط من
|
دلم یه بغل می خواد برم های های توش گریه کنم...
ببخشید که انقدر عصبی ام این روزها...
+
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 19:33  توسط من
|
من دلم بسی پر است
من اصلا حال خوبی ندارم
من اصلا دلم خواسته خیلی مستقیم بگویم خسته ام
آقا مگه نمی شه یکی حالش خیلی بد باشه؟!
من خوب نیستم
و بد هم هستم
اصلا شاید ذاتا هم بد باشم!
اصلا من منم
نمی شود یکی یک موقع هایی حالش از همه بهم بخوره
همه ی این ها می شه!
من می شوم نمونه ی واقعی
حالا زیاد است چیزهایی که نمی شود
نمی شود زمان را جا زد
نمی شود مکان را جا زد
دنیا آدما مردم همه نامردن
هیچ وقت هم نمی شه خوب شن
من از همین جا نعره می زنم که...
نعرمو تو دلم زدم
نمی شود یکی توی دلش نعره بزند
می شود
من می شوم نمونه ی شاهد
نمی دونم چرا این طوری شد ها!
من به لحاظ فیزیولوژیک حالم خوب است
........................
........................
اینا رو هم تو دلم گفتم
+
نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 23:42  توسط من
|
این روزها به کرات خواب می بینم یک زن مطلقه ام
گاهی بچه ام را سقط می کنم
گاهی بچه ام را شیر می دهم
گاهی اصلا بچه ندارم
و انگار در تمام این حالت ها بدانم طلاق گرفتنم حتمی بوده است
بماند، رویاهای پاییزی زیادند...
و من پیرتر از آنم که بخواهم بنشینم و منتظر بمانم مهره های دبرنا یکی یکی در بیاید
توی کارت من باشد یا نباشد
من خسته که بشوم حتی اگر جای یک مهره توی کارتم خالی مانده باشد
ول می کنم و می روم
شاید بروم بخوابم
شاید بروم چیزی بخورم
و شاید بنشینم جزوه هایم را پاک نویس کنم...
پ.ن: این روزها مهره های دبرنا تمام حادثه های شماره بندی شده اند همه شبیه هم با عددهای متفاوت
+
نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 16:5  توسط من
|
مثل این می ماند که به مادر بزرگت بگویی بیا و با ما دبرنا بازی کن
حالا کو تا همه ی مهره ها در بیاید و خوانده شود و حالا توی کارت مادربزرگ باشد یا نه
ممکن است جایی مادربزرگ بی خیال بازی شود
ممکن است نصف خانه هایش را هم چیده باشد
حالا اصلا همه ی مهره های بعدی هم توی کارت مادربزرگ باشد
مادربزرگ رفته
روی تختش دراز کشیده
و احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه خوابش می بره...
+
نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 20:58  توسط من
|
امتحان هایت را که داده باشی
بعد می تونی بری لب پنجره با خیال راحت توی تمام چیزهایی که دلت یک دل سیر فکرشان را می خواسته دست و پا بزنی
می تونی بشینی و دونه دونه همه ی چیزها را گرد گیری کنی
لا به لایش فکر کنی به سریال اتفاق هایی که دیگه دوست نداری تکرار شود
می تونی بری و ته تمام فال های هندی و چینی و روسی و کره ای رو در بیاری
می تونی...
می تونی یه کم هم احساس خلا کنی
می تونی فرس بیشتری روی دلتنگی هات بذاری
می تونی...
+
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 21:55  توسط من
|
شاید یک روز قبل تر ها
شاید آن موقع ها که من پسری با قدی متوسط و کمی ته ریش بودم
نشسته بودم جایی پشت میز کناری
و دلم می خواست برف ببارد
+
نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 22:4  توسط من
|