بعضی چیزها هست قلب بزرگی می خواهی برای تحملشان
+
نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 23:56  توسط من
|
بوی شلغم میاد
شلغم مال ما نیست
تصور پخش شدن شلغم های پخته توی هوا به صورت کاتوره ای
رویای خوبی است در آخرین سر شب جمعه ی پاییز
انگار فردا شب یلدا است
فرق چندانی ندارد ...
بوی شلغم می آید
دلم خواست ...
+
نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 19:11  توسط من
|
این شد سومین باری که دارم این پست رو ادیت می کنم
یکی نیست بگه مجبوری بنویسی؟!
این شد چهارمین بار! :)
من آهنگ آهوی دشت زنگاری گوش می دم
قر می دم و به سمینار روز یک شنبه م فک می کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 23:3  توسط من
|
وقت هایی هست مثل الان که از همه کس و همه چیز متنفر می شوم
وقت هایی هست مثل الان که خانم آزمایشگاه طبقه ی بالا من را دعوا می کند
وقت هایی هست مثل الان که باید به حقیقت تلخ تمام کارهای طاقت فرسایی که باید انجام دهم اعتراف کنم
وقت هایی هست مثل الان که سرم در حال ترکیدن است
وقت هایی هست مثل الان که دلم می خواست توی قبرستون شاهرود بودم و تا ابد همون جا می موندم
وقت هایی هست مثل الان که من زیر لب با خودم حرف می زنم
وقت هایی هست مثل الان که سعی می کنم مشکوک به نظر برسم
وقت هایی هست مثل الان که حالم از همه چیز بهم می خورد
وقت هایی هست مثل الان که دلم می خواهد بروم
وقت هایی هست مثل الان که کسی در دلم می گوید هی! چته!؟!
+
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 12:48  توسط من
|
من برگشتم :)
یه من با موهای فرفری
یه من ِ جدید
یه من با کلی کارهای هیجان انگیز که باید انجامشون بده
یه من ِ خوشحال :)
+
نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت 7:23  توسط من
|
همه چیز خوب است
من، خونه و همه ی همه ی چیزهایی که خیلی وقت ها دلم برایشان پر می کشد
همه چیز خوب است
من و همه ی چیزهایی غم داری که بود و انگار این جا لای این آرامش ها بیشتر سر می کشد
من و همه ی کارهایی که می خواستم اینجا بکنم و دیگر نمی شود
که دیگر این روزها خسته می شوم انقدر حالت های مختلف نتایج اتفاقات را فکر می کنم
و دمت گرم زندگی خوب حالی می گیری که انگار عدل می کنی همان کاری را که حتی خواب هم نمی دیدم
گذشته است از شبی که خواب دیدم مرده بودی
باور نکرده بودم
۱۲ روز و ۳ ساعت بود
می دانستم دروغ است
انگار زیر قولت زده بودی
توی خواب هق هق زده بودم و وقتی بیدار شدم تشنه بودم
باز شد از همان حالتها که انگار من بودم یا نبودم
ذهنم بزرگ شده
اما هنوز کم می آورد
من می خندم
و فقط امین انگار از ته چشمهایم می داندم
کاش قدری اندازه ی امین می شد بزرگ فکر کرد
من اینجام و به همه گفته ام که انگار خدا دیگر مرا دوست ندارد
همه چیز خوب است
غیر از همان چیزهایی که ماند آن ته ...
همه چیز خوب است
خونه پر از محبت و یخچال پر از میوه است
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 12:37  توسط من
|
یه ریکاوری برای همه چیز
خوووووونه من دارم میام!!! :)
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 12:3  توسط من
|
یه حس احمقانه ای همش بهم می گه امروز چهارشنبه است
+
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 17:17  توسط من
|
فقظ دیگه جمعه نیست
هنوز لباس هامو اتو نکرده ام
غذایم را بر نداشته ام
ساعت هم شده 8.30
دیرم شده
اما با تامل خاصی نشسته ام این پشت
گشنه هم هستم تازشم
اول هفته ی خسته ایه
پاشم برم
+
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 8:26  توسط من
|
چه جمعه ی دلگیریه امروز...
+
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 13:57  توسط من
|
حالم خوب است
چیزی هست ته دلم که خوشحال می کند
چیزی که باید دقیقه ها وقت صرف کنم تا بفهمم چیست
چیزی هست که وسط این روزها انگار نجاتم می دهد
چیزی مثل دستاورد یک عمر زندگی
حس خوبی دارم
از این مدل ها که حاصلش می شود
خوب باش
و از چیزهای خوب انرژی های خوب بگیر
ته دلم برای تمام کامپوزیت هایی که می سازم
برای قالب زنی ها
و برای همه ی همه ی همه اش غش می رود
عاشق کاری شده ام که انجام می دهم
و این یعنی خوب
یعنی عالی :)
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 18:49  توسط من
|
دست هایم بوی پرتغال می داد
+
نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 16:41  توسط من
|
بعد می شود فکر کرد که تو مثلا می شد صغرا باشی یا عذرا یا کبرا
در کل فرق چندانی نمی کرد
می دانم اگر بخواهم تا 3 بشمرم بی خیال می شوم
نمی شمرم!
بی خیال نمی شوم
من همان قدر تو را می شناسم که عذرا و صغرا و کبرا می شناسندت
همان حرف ها را می شنوم
من همانی را می شناسم که آن ها
با همان ویژگی ها
با همان حرف ها
بعد این طور می شود که توی یک بعد از ظهر پنج شنبه
یک نفس عمیق می کشی و تصمیمت رو می گیری
خداحافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 16:34  توسط من
|

مترو جای خوبی نیست
جای خوبی نیست برای این که رمون توی گوشت فریاد بزند
سوپرگرلز دونت کرای
جای خوبی نیست برای فکر کردن
قهر کرده ام
اخم کرده ام
به همه تنه می زنم
توی دلم به آدم هایی که چشم هایشان را ریز می کنند و سوار مترو می شوند فحش می دهم
اخم کرده ام
قهر کرده ام
انگار همه ی دنیا با من دچار این سیکل شوم می شوند
انگار قرار است در همه چیزی فرو بریزد
توی دلم به همه ی همهمه ها فحش می دهم
به خانمی که کیسه اش را به سرم می کوبد اخم می کنم
حالا رمون هم بخواند
شی سد سام تایمز یور اسکینگ یور سلف وای
دیگه می شود غم... نه گیجی بیشتر
مترو جای خوبی است برای عصبانی بودن
برای اخم کردن
مترو جای خوبی است برای قهر بودن
با خیلی از تو و او ها
وقتتان را به ... ندهید
خودم هم نمی دانم خوب است یا نه
پ.ن: حرف هایی است که فقط می شود به تحنا زد...
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 17:13  توسط من
|
تا صد هم بشمرم باز هم دلم می خواهد این را بنویسم
بنویسم که ...
ممکنه نبینی ممکنه نشنوی
اما می شه خیلی چیزها رو حس کرد
بهتر از دیدن و بهتر از شنیدن
بعضی موقع ها یادم میرود
یادم می رود که ...
گاهی لازم است دیوار ...
دیگه احساس سیف بودن نمی کنم
بهتر است باز هم بنویسم
سه نقطه
...
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 14:21  توسط من
|
خواستم بنویسم
تا 3 شمردم
پشیمون شدم
+
نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 18:14  توسط من
|