من نمی دونم چرا این مقاله های مربوط به کار آدم تموم نمی شن!
آقا هر روز هم هی بری بگردی هی مقاله های تازه پیدا می کنی مثلا مال سال 2004
همه ی این ها یک طرف
بالاخره که من کم کم می خوانمشان
این آقای پُست هم که همش آن و آن اویلبل است و جواب ما را نمی دهد
غم بزرگی در دل ما رخنه آور می کند!
چقدر فیلم دارم که ندیده ام :(
امروز خودم را تعطیل کردم
من تمام تلاشم را کردم اما این هیکل نشد که بشود بلند شود :">
چیزهایی هست که گم می شود...
که هیچ وقت پیدا نمی شود...
َه!
خوش می گذره ... بله ... *
شب های تابستون
بوی هوای آن روزها
خوش می گذره ... بله ...
حالا دیگر اشک هایت هم دارد یکی یکی می افتد
خوش می گذره ... بله ...
آقا
خوش می گذره ... بله ...
چه اطمینانی دارم دیگر
چیزی می لرزد
بعضی چیزها چقدر می توانند یک هو جلوی چشمانت زنده شود
خوش می گذره ... بله ...
هنگ می کنی
گوش کن
خوش می گذره ... بله ...
آشغال ِ این زندگی
آشغال ِ این حافظه
خوش می گذره ...
خوش می گذره ... نه ...
* این یک آهنگ شادٍ به نام خوش می گذره
كليشه بشود يا نشود
كسي حق بدهد يا ندهد
من فرياد مي كنم
كه تنها مانده ام...
حالا دیگر می شود مطمنئن تر گفت که دل برایت تنگ شده است و تو هیچ وقت نفهمی ..
من کم کم دارم شک می کنم نکند وقتی می روم مهمانی
موقع برگشتن پا برهنه بر می گردم... :)
خوب دومین صندلم هم گم شد یعنی غیب شد :(
پ.ن: اتفاقی که براشون افتاده از غیب شدنشون عجیب تره ... :(
می شود به دیروز برگشت می شود به روز قبلش می شود به یک هفته ی پیش...
زنجیره ای از دوست نداشتنی ها و اعصاب خوردی ها و ناراحتی ها و غصه هایی پدید آمده که فقط به خودم مربوط است
انگار دلم می خواست حرف های دیشبم را باز بنویسم
حتما می خواستم ادبی ترش کنم
آدم ها نمی شود همیشه خوب باشند هیچ کس نمی تواند
آدم ها همه هم را تحمل می کنند همه می شود من تو او و هزار کس و ناکس دیگر که نفس می کشد
کفتارهایی هستند بستنشان جلوی هر انستیتو و پژوهشگاه و زایشگاه و هزار جا و بی جای دیگر
حق می دهم بدهشان
کثیف ترین کار دنیا را انجام دادن پتانسیلی می خواهد که کمتر کسی دارد
سطح بالایی از نفهمی را می خواهد
باید افتخار کنند
روز بدی ست
تا الان که ساعت نزدیک می شود به یک
سر میز نهار نشسته بودم
اتفاق بدی افتاد که نمی گویم ...
باز سیفتی اینجا آمد پایین در نظرم
طول می کشد یادم برود که باز آشنایی اینجا را یافته است ...
دلم برای آدم هایی خاص بسی تنگ است...
می گویند بهترین چیزها وقتی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
مشکل این است که من همیشه انتظارش را دارم...
حساب روزها از دستم در رفته
شاید این ناراحتی هم فرو بریزد و من باز سر مست و شاد شوم
شاید هم نریزد
بماند همان جا
بماند همان جا و به جایش بعضی چیزها برود
برود برود برود
مدیون است به من
برده است چقدر چقدر چقدر زیاد از روزهای مرا
و چقدر چیزها ماند توی روزهای سرد
عادلانه نیست
چیزی خالیست
چیزی کم است در من ...
هی لعنتی کجا جا ماندی ...
پستم پرید
این جور وقت ها فکر می کنم حتما نباید می نوشتمش
پ.ن: باشد ما بی خیال نوشته مان می شویم
الان هم که فکر می کنم می بینم نوشتن نداشت
اما این را که می توانم بگویم که چقدر گاز توی اتاق جمع شده بود
که چقدر حالیمان نمی شد
که چقدر ساعت ها گذشت
که سرم گیج می رفت
که صدا می آمد
که کف حباب کرد
که حباب بزرگ شد و ترکید
که شیر گاز پشت یخچال بیشتر از یک روز بود که باز بود
که ما می شد الان گاز را خورده بودیم و رفته بودیم
<-8
این روزها که می گذرد من هی خودم را بیشتر و بیشتر دوست تر می دارم
طول می کشد آدم بفهمد باید چه طور باشد
حتی که الان هم ندانمش کامل
اما
حس خوبی دارم
شاید بحث بحثِ 95% و 5% نیست
اما شاید هم هست ولی نه از آن نوع :)
ُه ُه چی نوشتم!
آدم حالش که خوب باشد بی سر و ته حرف می زند
خوب است آدم حافظه ی قوی ای از "تمام" کارهایش و اتفاق های مهم و نامهم داشته باشد
من دارم
و داشتن و رسیدن بهشو به شما هم پیشنهاد می کنم
از نوع اکیدش!
امروز من آخرین امتحان زندگیم رو برای حداقل 1 سال آینده دادم :)
مثل خر خوشحالم
این جور وقت ها می شود که سرمای گزنده ی هوا رو دوس داری درسته قورت بدی
و مثل خر حال دنیا رو ببری :)