بعضی خاطره ها هست گفته که می شود دل و روده ات می آید توی دهنت بس که می خندی
بعد گفته که می شود فکر می کنم اگر می مردم هم هیچ وقت یادم نمی آمدش :))
همیشه چیزهای خنده داری هست که می شود رفت توی فضایشان و حال دنیا را برد
ببرید حال این دنیا را هر جور بشود برد ببرید باشد که برنده باشید :)
سال نو هم پیش پیش به همه ی همه مبارک باشد :*
هوووورااا!! من دارم می رم خونه! :)
پانوشت برای پست قبل: شرمنده یادم رفته بود شب ها که می شود مثل فیونا تو هم عوض می شوی
تلاشی نکن روز که می شود خوب می شوی
:(
من هم نمی دانم چه شده ...
فقط می شود دهانت باز بماند
من
من
من متنفرم از این بایدها و نبایدها
از این که حالا که به نظر می رسد که خوب نیستی
حالا که می گویی خوب نیستی
من باید فکر کنم به حالت های مختلف احتمال وقوع اتفاقات قبل و بعد
و انقدر بگذرد که بسنده کنم به خیال خوب شدن تو
خوب شو ... :(
همیشه انگار باید زمان زیادی بگذرد تا آدم بتواند به عوضی بودن بعضی آدم ها پی ببرد
جدا می گویم
بعضی ها هستند آرزو می کنی ای کاش هیچ وقت ندیده بودیشان
بگذرد که همیشه فکر می کنم که توی هر موقعیتی حتما کاری را کرده ام که فکر می کرده ام درست بوده
بگذرد که وقت هایی آنقدر بزرگوار می شوم که توی دلم به تک تک این عوضی ها فحش نمی دهم
بگذرد که توی گیر و دار این عوضی بازی ها چیزهایی پیدا کرده ام بس نایاب
اما گاهی می زند بالا
این حس تنفرم را می گویم
افتخاری نیست
حاشا هم نمی کنم
آدم های زیادی هستند که حالم از دیدن دوباره شان به هم می خورد
از سر بیکاری بود یا نوستالژی نمی دانم
رفتم و اسم کلی آدم های قدیمی که یک زمانی بودند
که یک زمانی خیلی مهم بودند را سرچ کردم
اهدا دوست دوران مهد کودکم توی این کارهای گرافیکی است و تازه توی پوسترهای برگزیده اسمش هست
هستی دوست صمیمی دوران دبستانم منشی یک اداره ی تعاونی در مشهد است
فائزه دوست دوران راهنمایی ام مهندسی برق بیرجند قبول شده و خبر جدیدتری از او نیست
یکی از معلم های کلاس زبانم الان توی همشهری مترجمه
عکس های اخیرش با یک سبیل قیطانی بد اخلاقش کرده
معلم دیگرم را که آن سال ها که می شود شاید 10 سال پیش یا کمی کمتر عاشقش بودم
رفته است شیراز زندگی کند
همه بودند*
حال همه شان خوب بود
همه که روزی آدم های مهمی برایم بوده اند
و حالا دل خوشم که بدانم که هنوز هستند
که می دانم فاصله ها خیلی زیاد است
که دیگر فقط می شود دورا دور این مهم های قدیمی را دوست داشت و دلتنگشان شد
* بین همه ی این آدم ها فقط نتونستم آذین را پیدا کنم
آذین خسروی
بچه شدم
شدم 18 ساله
همان حس را کردم
حس رفتن
حس جدا شدن
حس ترسی که 5-6 سال پیش صبحی که فهمیدم باید همه ی خانه را جا بگذارم و بروم تا زندگی کردن را یاد بگیرم
توی تمام شوق و ذوق هایم تا ماه ها با من ماند
حالا همان شده
من 18 ساله شدم
ناخودآگاه زیر لب دارم همان آهنگی را می خواندم که آن روزها اتفاقی هی می شد که گوشش بدم
دلم ریخت
دلم دارد می ریزد
بعد این گریه ها ولی مال دل تنگیست..
وقتی رفتم بیرون خواستم بهش فکر نکنم
به این که انقدر راحت آمد و قل خورد بغل گوشمان فکر نکنم
توی خیابان که می رفتم
ویترین همه ی مغازه ها را که با دقت تمام می دیدم
وقتی که حس خوبی توی خرید مایحتاج زندگیمان داشتم
توی تمام لحظه هایی که داشتم از زندگی لذت می بردم
هیچ یادم نبود
هیچ از او یادم نبود که آمد قل خورد بغل گوشمان ...
قول می دهم این آخرین پستی باشد که مستقیم و غیر مستقیم و من گونه بر می گردد به یک چیزی که اصلا دیگر هیچ چیزی نیست
حرف هایی که از دل بر نیاید و فرتی بلغزد روی لب و دهان همین می شود دیگر
همین
همین دیگر
قول دادم
همین جا
همتان شاهد باشید
بیایید این پست را بکوبید توی سرم
آدم که زیر قولش نمی زند!
نه
نمی زنم
:)
تمام شد
پ.ن: من می تونم چون چیزهای هیچ چیز شده ی زیادی هستند که تمام کرده ام این که دیگر چیزی نیست!

از دفتر آیلس که اومدم بیرون تا میدون ونک هر فحش زشت و زننده و ناموسی و بی ناموسی بود به تمام آدم های اوون جا دادم
واقعا منم حاضرم به لیلا توی فرستادن اوون special gift ها کمک شایانی کنم
حرص خوردم و به همه چیز بد و بیراه گفتم
ذرت خریدم
هر کدام را 10 بار جویدم
و هم چنان توی مخم به همه شان فحش می دادم
فکم درد گرفته بود
برف بود
سرد بود
ذرت تمام شد و من هنوز خوب نشده بودم
رفتم گل فروشی
گل و گلدان فروشی از این مدل هایش
گلدون و خاک و گل خریدم
آخرین لحظات یک گلدون میخک هم
حالم خوب شد
حتی وقتی خبر قرار آمدن اوون مهمون ناخوانده را شنیدم هیچ غصه ام نشد
هنوز چیزهایی هست که من را شاد کند :)
پ.ن: این ها گل های کوچک من اند
مرزهای دنیاهای حقیقی و مجازی ام کمتر و کمتر که می شود
که اصلا از کجا معلوم که الان واقعیت این باشد
اصلا چه فرقی می کند وقتی لذت را می شود در هر جایی برد
همیشه می ترسیم که داشته باشیم خواب ببینیم
چرا؟
توی خواب هم ما هستیم
وقتی همه چیز خوب است
وقتی توی خواب فکر می کنی
وقتی گریه می کنی
وقتی نفست به شماره می افتد
این ها همه عین واقعیت است
این همه آدم هایی که میاییم این پشت می نشینیم و مهربان می شویم
این ها همه ما هستیم
ما های حقیقی
بخشی از ما که انگار هیچ وقت آن موقع هایی که حتما باید گفته شود دنیای واقعی بروز نمی کند
تخیلاتم باشد یا چیزهای دوست داشتنی که دوست دارم یا هر چیز دیگر که توی خواب می بینم
صبح ها که پا می شوم از خواب بودنشان ناراحت نمی شوم
حس های خوب را همه جا می شود پیدا کرد
شاید توی خواب قوی تر هم باشد
همین دیگر
بیشتر در توانم نیست که بتوانم آن چیزهایی که دارد وول می خورد توی مخم را بریزم بیرون
همین فعلا باشد تا بعد
پ.ن: می خواستم بگویم که حتما این من ِ 3 بعدی حقیقی نیست
همه چیز دیگر هم مثل دنیای مجازی هم حقیقی ست