ای وای از آن روزی که آدم فکر کند دروغ هایت هم قشنگ است ...
خواستم بنویسم دیدم اصل مطلب را نشد ادا کنم
قول هم نمی دهم دیگر
من زیر قولم هم می زنم
همین
این حس ها را یادم نرود
این که انقدر کسی هست که دوستش داشته باشم
این که انقدر ذوق می زنم برای هر چیزی...
یادم نرود
یادم باشد روزهایی بود که می شد یک لبخند زد از ته دل به یه دل خوشی کوچک
کوچک که نه
نمی دانم شاید خیلی هم بزرگ باشد
من که شده ام الان 24 ساله
هیچ وقت نبود که این طور باشد
می دانم هیچ وقت دیگر هم نخواهد بود
این حس ها یک بار می آید برای همیشه
این که آدم می شود یک نفر را یک طوری خیلی زیاد دوست بدارد که می داند از نوعی دیگر است...
این را هم می دانم که این دنیا و این حس های عجیب توی یکی از همین روزها جا می ماند
اصلا خاصیتش همین جا ماندنش است...
یادم می ماند
این را نوشتم بعدا که می آیم می خوانم یادم بیاید ...
آقا بی شک و بدون تردید آدم نباید قید "بی شک و بدون تردید" رو به کار ببره :))
اتفاق دیروز ظهر یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین اتفاق های
ممکن بود :) دیروز فکر کردم این بهترین اتفاقی بود که می تونست در راستای
روز تولدم رخ بده
اما دیشب وقتی حتی لحظه ای حتی هزارم ثانیه به ذهنم هم نرسیده بود که یه جشن غافل گیری منتظرم باشه
فهمیدم بهترین هایی هست که در باور هم نمی گنجد
من دوستانی دارم که عاشقانه دوستشان دارم
فوق العاده بود
دیشب برام مثل یک خواب
یه رویای شیرین
باورم نمی شد
همه ی کسانی که دوستشون داشتم
عالی بود
واقعا عالی بود
دیشب اگه می مردم آرزوی بر آورده نشده ای نداشتم
کلی هیجان زده شدم!!!
بعدش هم
که همگی رفتیم بام تهران
جایی که تا حالا نرفته بودم و واقعا دلم می خواست برم
فکر نمی کردم یه شبی ساعت 1 شب وقتی همه ی کسایی که دوسشون دارم کنارم هستن اوون جا باشم
وای عالی بود
همه چیز عالی بود
مرسی
مرسی از همه
مرسی از مری عزیزم و دکتر شایز مهربون و همه ی عزیزانی که بودن و کلی کلی هوار هوار شادم کردن!!!!!!
من امروز بی شک و بدون تردید بهترین هدیه تولدم رو گرفتم :)
:)
ببخشید که هی روز دوم رو نمی نویسم .. :(
اما قول می دم به محض این که حسش بود بنویسمش :*
بی شک و بدون تردید امروز عصر یکی از تنهاترین عصرهای زندگیم بود و هست ...
خوب صبای عزیز دعوت کرده که اگه می شد 2 روز جنس مخالف بود چه کار می کردین
این چیزیه که خیلی وقت ها بهش فکر کرده ام و می کنم
خیلی وقت ها...
اوون دفعه که من 24 ساعت مونده به مرگ رو نوشتم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
واقعا اوون 24 ساعت رو زندگی کردم و مردم ...
حس نزدیکی بود امیدوارم این دفعه هم همان طور شود...
این جا اسم می نویسم همه اش با واقعیت فرق دارد اما شخصیت هایشان همه واقعی ست
صبح است ساعت 6
پا می شم
می رم جلوی آینه
چقدر غریبم واسه خودم...
می دونم 48 ساعت زیاده ولی کارهای زیادی هست که همیشه دلم خواسته شان
می دونم تا ساعت 8 که بخوام برم دانشگاه وقت دارم
آماده می شم
می رم پارک
می دوم
باد
یه تی شرت گشاد تو تنم...
با خودم فکر می کنم
نامردا همیشه انقد حال می کنین
ساعت دیگه 8 شده
می رم دانشگاه
یه سری تو سایت می زنم
هیچ کس نیست
تو این خراب شده هیچ وقت هیچ کس نیست
در هر صورت تا نزدیک های ظهر حتما نمی شود کاری کرد
باید از یک وقت دیگر شروع می کردم 48 ساعتم را
دیگر نمی شود برگشت
می رم جلوی دانشکده
آدم های بی هیجان می آیند و می روند
ساعت 9.30 شده
دارد وقتم تلف می شود
بابا بی خیال عیب ندارد
44.30 مانده
به فکرم نرسیده بود
می دوم تا در دانشگاه
تاکسی می گیرم تا میدون ولی عصر
ساعت 10 شده و خدا رو شکری مغازه ها دارند باز می کنند
یک خط ایرانسل می خرم با 20.000 تومن شارژ
برمیگردم دانشکده
هنوز خبری نیست
خاک تو سرم شود
دارد زمان از دستم می رود :(
شماره ی حمید را می گیرم
کلی زنگ می خورد
گوشی را بر می دارد
خواب آلود میگوید بله~~~
هول شده ام
- بِ بِ ..
یادم می آید صدا دیگر صدای من نیست
کلفت شده
نمی شناسد
شاید اگر خودم هم بودم با آن صدای احمقانه باز هم نمی شناخت...
-بِ ببخشید آقای اسکویی!؟
-من دنبال یه جزوه ای هستم
-آقای احمدی شماره ی شما رو دادن
جزوه ی .. یک اسم آشنا به گوشم می گویم و انگار درست از آب در می آید
-بله بله همون
-ندارید!؟
-خوب فرقی نداره اگه درس ..
یک چرت دیگر می گویم
-باشه باشه من ظهر دارم میام همون ورها اگر اشکال ندارد بیایم و ...
-پس فعلا
گند زدم
اصلا چرا همچین کاری کردم
از این احمقانه تر نشد کاری کنم
آخه جزوه! اوونم از کی
َه!
ول کن
مهم همون ظهر است
خوب بود
بی خیال..
فائزه داره میاد سمت دانشکده
از جام می پرم ..
یادم رفته بود من را نمی شناسد..
فکر می کنم راه بیفتم تا بروم جزوه بگیرم :))
توی راه صادق رو می بینم
یهو خودم رو صمیمی می گیرم
انگار که من از ورودی های جدیدم که مصرانه مسابقات فوتبال دانشکده رو دنبال می کنم
انگار باور کرده
هیچ فرقی ندارد
همان طور است که همیشه
شاد و خرم
دارم نگاهش می کنم
یک هو می شنوم
امروز هم که پرسپولیس سپاهان بازی دارند
می پرم هوا
کجا؟! آزادی؟!
بهتر از این نمی شد!!
خدای من!
چه فرصتی..
دیگر نمی شنوم چه می گوید
خداحافظی می کنم و می روم که بروم پیش حمید
ساعت 12 شده
از دور می بینمش
نشسته...
خیره مانده ام
همین طور نگاه می کنم
ای وایِ من
دارد گریه ام می گیرد
یادم می آید مرد که گریه نمی کند
قفل شده ام دیگر
من هنوز همان منم
هی
برو جلو
سلام
سلام
سلام آقای
نه اول بگویم آقای اسکویی بعد سلام
نفس عمیق می کشم من یک پسرم!
-سلام
-خوب هستید
-من صبح زنگ زدم
-آهان
-باشه
-عب نداره
-منم داشتم این وری رد می شدم گفتم یه سر بزنم
-اصلا تو این هیر و ویر من که می دونم درس نمی خونم
-امروز هم که مسابقه است
ریدم
از این مستقیم تر نمی شد بگم دیگه
نه نمی شد
-آره من تا حالا نرفتم استادیوم
-امروز دلم خواسته برم
-حالا پس فردا هم امتحان دارم ها
-می رم توی این راهروهاش خفه می شم
دوباره قفل می شوم
خفه می شم
خودشه روبروی من
من واستادم و دارم از استادیوم میگم...
نفسم بالا نمی آید
-بله بله حواسم هست
-راست می گین؟!
-خوب پس منم میام
-ساعت چند اینجا باشم!؟
-باشه من همین دور و برم
-نیم ساعت دیگه میام
خدااااااااااااااااااااااا
از این بهتر نمی شد
مرفی جان مرسی مرسی که امروز تصمیم نداری قوانینتو برام ثابت کنی
خدا
عالیه!
می رم از دکه یه چیزی می خرم و می خورم
خیلی دلم می خواست همون جا می شستم
اما خوب باید یکم هِوی باشم
توی تمام مسیر راه من دارم به صدا ها گوش می کنم
هی
انقدر استرس دارم که می دانم این وقت ها تمام می شود که نمی توانم لذتش را ببرم
هی به خودم میگم
خره
حواست کجاست
تموم می شه می ره ها
خدایی خیلی بی ادبن ولی
کم که نمی آورم
هر از گاهی یه ت.خ.م.ی چیزی می گم که طبیعی بشم :">
در کل دیگر بقیه اش را خفه ام
استادیوووم
وایی چه عظمتی داره
باور نکردنیه
چقدر بزرگه!
ای ول
به حد مرگ هیجان زده ام
حمید و دوستش هی راهنمایی می کنند
من که هی زل می زنم
حتما فکر می کنن من یه مشکلی دارم
...
چقدر دلم تنگ شد یک هو
بالاخره یخم می شکند و انقدر لمپن بازی میارم که کلی صمیمی می شیم
چقدر خوش می گذرد
همه اش دارم چرت می گویم
صدایم هم خوب کلفت شده است ها
یعنی به آرزو بودم که پسر باشم و با این رفقا بجوشم
ته دلم می دانم تمام می شود
وای که چقدر دوستشان دارم
من اینجا
استادیوم...
زمان تند می شود
می دوند شوت می کنند و
مسابقه تمام می شود
باید دیگر جدا شد
-بازی بعدی!؟
-نمی دونم
-آره حتما میام
-خواستین برید بگین
منم میام ...
کاش می شد
مسابقه ی دیگر می احتمالا جلوی تی وی نشسته ام و دارم حسرت می خورم
باورم نمی شود
تمام شد
خودم را هم مسیر می کنم
-حمید خیلی باحالی
-اگه می دونستم زوتر میومدم دنبال جزوه
می گه از همون اولش معلوم بود این کاره ام :)
هی تمام شد
راه چه کوتاه شد
دست می دهیم
محکم
می روند
تمام شد
من
من ماندم
شب شده...
صبح چطور از خوابگاه اومدم بیرون؟! :-O
حتما توی دید نگهبان کار نکرده
می روم سمت خوابگاه
وارد کوچه که می شوم
کارگرهای ساختمانی همان طور به کار خودشان مشغولند
یک جای کار می لنگد..
پسرم دیگر
حتما صبح هم یارو خواب بوده ندیده
موبایل خودم رو در میارم
اس ام اس می زنم به لیلا و مریم
بیاین سر کوچه
هر دوتاتون
یه اتفاقی افتاده
زنگ می زنند
خدای من
چرا نمی فهمن
دوباره اس ام اس می زنم
الان بیاین
هر دو!
همین
می رم سر کوچه
دارن میان
خاک تو سرا چی هم تنشون کردن
شروع می کنم خندیدن
لیلا چشم غره می رود
وای
حالا چه جوری بگم؟
-ای بابا پس این کجاست
-مسخره ی دیوانه
دارد شماره ام را می گیرد
می روم جلو
-سلام
یک هو موبایلم زنگ می خورد
ای خدا چی بگم!؟
-من
-من نسترنم
-یعنی چی؟!
2 تاشون هل شدن
آخ الان فک می کنن منو دزیدن حتما یا سر کارم
می گم به خدا باور کنین
تند تند از همه ی خاطره ها می گم
منطقی نیست
اصلا نیست
قسم می خورم
خاطرات دبیرستان
دانشگاه
اصلا باز هم اشتباه کردم
نباید بی چاره ها را در گیر می کردم
چیزی نیست که انگار اختصاصیمان باشد
انگار هر چه می گویم محتمل است که هر کسی بداند
چقدر رو بازی کردیم این سال ها~~~
من ناامید شده ام
می خواهند زنگ بزنند پلیس
مخم نمی کشد
هر چه فکر می کنم چیزهای بدیهی تری یادم می آید
پس ورد میلم رو می گم
به لیلا می گم که تو چه حالت هایی می زنه که اشتباه می شده
خیلی فایده ندارد
یک هو عصبانی می شم
-مسخره ها
-می گم نسترنم هستم دیگه
-َه مگه دیوانه ام الکی بگم
-به جهنم
-اصلا زنگ بزن هر جا می خوای
نرم می شوم
-می رم توی همون خونه مشکوکه اصلا
انگار باور کرده اند
ساعت نزدیک 10 است
1 ساعت داشتم خودم را ثابت می کردم
جواب داد بالاخره
من یه جا واسه ی خواب می خوام
خودم پیشنهاد خوابگاه پسر ها رو می دم
اما چه طوری~~~
غم انگیز است
ولی انقدر اصرار می کنم و اشکم دارد در می آید که راضی می شوند زنگ بزنند و من را پسر خاله ای چیزی جا بزنند
مثل ناهید
اوون سال همین موقع ها بود نمایشگاه کناب بود
خاطره ی ناهید رو که می گم
داد میزنن
بابا
باشه دیگه
قبوله!!!!!!
:)
می روم سمت میدون
می رسم خوابگاه و میگم پیجش کنن
یا حسین!!!!!!!
صبح من صادق رو دیده بودم!!!
ای وای
خاک بر سرم شد
چه کار کنم
تلفن نگهبان زنگ می زند
حواسش نیست همراه 2 پسر دیگه میام تو
صادق داره میاد طرف در
سلام می کنم و به راهم ادامه میدم
صدای نگهبان میاد
-همین الان اینجا بود
موبایلم رو در میارم
به مری اس ام اس میدم
من توی خوابگاهشونم
زنگ بزن بگو نمیاد
گند زده شد
بدو
همین
تلفنش زنگ می خورد
خیالم راحت می شود
می روم دنبالش و اتاقش رو یاد می گیرم
10 مین بعد من توی اتاقم گفته ام تازه اوومدم این جا و اصلا با این پسر هم اتاقی حال نمی کنم
انقدر ژانگولر بازی در میارم اینجا و می خندیم
که باز یادم می رود که بودم و قرار است تمام شود
ساعت نزدیک 1 شده
املت می زنیم
می گم آقا من شب بمونم دیگه؟!
روی دور ِ چرت گویی افتادیم دیگر
از استادیوم می گم
...
ساعت 2 شده
از خستگی دارم می میرم
چشمام روی هم می افتد
یک بالشت می گیرم و همان جا ولو می شوم...
پ.ن: این فعلا 1 روزش :)
می گویند آدم ها را باید سر بزنگاه شناخت
راست می گویند
وقت هایی مثل حالا ها
حالا ها که می دانی به اوون نقطه ی ری ست شدن نزدیک می شوی
خیلی ها پاک شده اند
خیلی ها هم پاک می شوند
اصلا این وسط یک سری فایل ها هستند خودشان را لو می دهند
خنده دار است ...
همه ی چیزهای خوب و دوست داشتنی را جا می گذاری که فقط همه شان اینجا هستند
جاهایی هست توی دنیا می دانی فقط خودت هستی و خودت
خیال آدم راحت است
همه جدید هستند و تو هم برای همه
خوب است
این جور حالت ها را دوست دارم
یک جور استقلال خاصی دارد
اگر رفتید و توی گوگل ریدر هایتان خواندید
فقط بخوانید
همین
بعضی چیزها هست هیچ وقت فراموش نمی شود
هیچ بستگی به نوع و زمانش هم ندارد
همین