چقدر همه چیز غم انگیز شد...
هیچ کس فکرش را همه نمی کرد... :(
حالا که بعد از یک هفته برگشته ام
حالا که انگار اینجا هم دیگر زندگی برای ما نیست
دوتا قمری آمده اند توی قابلمه ی بالای کابینت خونه ساخته اند و تخم گذاشته اند :')
پنجره این یک هفته باز بوده
من که اینجا نشسته ام آن ها هم توی خانه شان نشسته اند
زندگی مسالمت آمیزیست... :')
نشد آقا
چرا این نوشتن بر نمی گردد.. :(
دیشب توی خواب و بیداری یک چیزی به ذهنم رسید که گفتم بیایم و اینجا بنویسمش
مهم نیست که یادم نمی آید چه بود که می خواستم بنویسم
مهم این است که آمدم :)
هیچ وقت هم نه اینجا بوده و نه جای دیگری
برو و خیالت راحت باشد
مطمئنت می کنم که این حرف ها هیچ هیچ هیچ کدامشان به آن چیزی که تو فکر می کنی بر نمی گردد
هنوز هم باور نمی کنم رفتارت را ..
برو و بدون که قلبم را با حرف هایت شکسته ای ..
برو و بدون که همه چیز در مورد کسی که برای تو نقش دیگری در ذهن و زندگیت دارد در نظر من پدرانه بود و بس
خودت هم می دانستی و می دانی
من
من که هنوز درگیر دوستی ها و کارهای خودم هستم
من که هیچ وقت نخواستم جلوتر از سنم پیش برم
من که همیشه و همیشه شما رو مثل دو تا حامی می دیدم
چطور تونستی هم چین فکری رو بکنی
باز هم انگار لازم شد بگویم
مرزهای دنیای من
مخاطب حرف های من -تنها و تنها و تنها به غیر از این نوشته-
هیچ وقت تو و یا آن کسی که تو توی زندگیت داری نیست
بعضی حساسیت ها را می شود پذیرفت
اما تو اشتباه آمدی
اشتباه کردی
من کسی نبودم که تو بخواهی حساسم شوی
من آن آدمش نبودم
نمی دانم چطور نفهمیدی
برو
من به حرمت همه دوستی که داشتیم و همه اش رفت
به حرمت همه حرف هایمان و روزهایمان
دارم به تو اطمینان می دهم که فکرت درست نبوده
برو
برو و دیگر مزاحم دنیای من نشو
چقدر همه چیز را ندیدم