تبليغاتX
رد پای من


شاید کمی حال اینجا بهتر شود :)

:

این یک مکالمه ی واقعی و جدیه بین من و یکی دیگه پیرامون پیدا کردن روز تعطیلی

- عید مبعث کی ِ؟

+ 15 رجب

- نه بابا 15 رجب که نیمه ی شعبان ِ



حالم خوب تر است این روزها ...


+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 23:31  توسط من  | 

این که آمد قد کشید این روزهای آخری

این که خواست خواسته هامان یکی شود

این که خواند نگاهت را

این که نگاهت کرد

این که خون دوید توی صورتش

صدایش لرزید

این که گفت 1 ماه هم 1 ماه است

این ها همه من نبودم

این ها من بودم و تو

تمام 6 سال گذشته بود

تمام حس ها و لرزش ها و قلب های تپیده ی سال های جوانی مان بود

تمام روزهای آخری بود که دارد می گذرد می گذرد می گذرد

تمام این پایان ها بود

این ها آخرین فرصت ها بود

برای لمس تو

هیچ هم که عاشقت نباشم

دوست داشتنت را بهانه می کنم

آخرین لحظه ها را بهانه می کنم

برای تنها روزهایی که مانده

که باشی

که باشیم

می دانم

دیر است و کم

یقین دارم اما به زیبایی اش


- او اما هنوز توی کافه است.. دور باشد روزی که زیر خاکسترها دنبالش می گردم



+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 23:18  توسط من  | 


من تو را

عشقت را

یادت را

زیر خاکستر سیگارهایی که دود کردم دفن کردم و آمدم

دود کردم

خیال تو را با هر پک و زمزمه ی نمی دانستم را که تکرار می شد

من تو را توی زیر سیگاری کافه گذاشتم و آمدم


+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 12:7  توسط من  | 

امروز که صبا را دیدم

امروز که خیلی خوب بود

که خیلی خوشحال شدم و هیجان زده

امشب که این پی ام اس لعنتی باز همه ی زمین و زمان را برایم سیاه کرد

و من که دارم 2 ماه و 4 روز دیگر می روم

چیز زیادی نمانده

و من هنوز قلبی عاشق دارم که سیراب نشده

هنوز خیال هایی دارد مرا می بند به این خاک

من اما همه را می گذارم و می روم

من می روم برای مادرم برای پدرم برای احسان و برای امین

برای خوب هایی که اینجا می مانند

من می روم برای خودم

برای تو که هنوز نیامده ای

می ماند خیلی چیزها اینجا

می ماسد ته دلم

دلم که شب ها تنگ می شود

که خودم را می بینم آن پایین ساک هایم کنار پایم

قلبم که می لرزد

اشک هایم می ریزد

می شد شاید من هم می ماندم مثل هزارهایی که ماندند

می شد انقدر نخواهد دلم برای بوی خانه مان

برای بوی این شهر

بوی این زندگی

این روزها

و این لحظه ها

تنگ شود

می شد اشک غربت نیامده را پیش پیش نریخت

نشد اما

نمی شود که بشود

من دلم تنگ است

من هنوز نرفته دلم تنگ است...

من سنگینی ساکم را هنوز نبسته حس می کنم

من که بروم 

می دانم که اگر شد روزی برگردم

دیگر نه تو هستی نه تو هستی و نه تو

دیدی تمام شد

این 2 ماه و 4 روز یعنی هیچ

یعنی من از الان رفته ام

یعنی دیدی تمام شد

یعنی دیدی آخرش چقدر کار ماند که نکردم

چقدر حرف ماند که نزدم..

دیدی تمام شد

من غمگینم


+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 2:48  توسط من  | 

روزگار بدی ست

با خبرهای بد هر روز صبح شروع می شود

و با فکر و فکر و فکر و تحلیل های به قول رفیقی بدون ورودی و خروجی کافی تمام می شود

دیگر گریه هم نمی کنم

استامینوفن می خورم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 19:37  توسط من  | 

 از امروز که استادم هی زنگ می زد و من همش استرس گرفته بودم که گزارش کارهایم را تند تند انجام دهم برای تحویل

و حالا که دیدم استادم فقط می خواست بداند من خوبم یا نه

فقط می خواست بداند که نکند این روزها من هم مثل خیلی از هم وطنان و خواهر ها و برادر هایم گلوله خورده باشم دست گیر شده باشم یا ..

نگران بود..

این روزها همه نگرانند

من غمگینم

می دانم تو هم غمگینی..

قلبم می لرزد


زنده باد ایران


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 13:49  توسط من  |