باید زودتر از تو می نوشتم
باید زودتر بودنت را ثبت می کردم در همه این روز و شب ها
که انگار همیشه بوده ای
انقدر می خواهمت که انگار همیشه خواسته ام بوده ای که خوب می دانم و می دانی که این چنین نبوده
انقدر بودی که همه نبودن هایت را از یاد برده ام دیگر
باش
بمان
برایم باش و بمان
فیلم نوت بوک را دیده بودم
درست 5 دقیقه قبلش تمام شده بود تماشایش
نشده بود دانلودش کنم و نشستم پارت پارت
آن لاین از یوتیوب تماشایش کردم
پارت 17 صدا نداشت
تازه تمام شده بود و او بود
حرف می زدیم از نوع معمولی اش
وسط همه حرف هایمان بود که گفتم فیلم را دیده ام
- دوستش داشتی؟
- عاطفی بود و قشنگ
نفهمیدم چه شد
توهم نبود و من بودم که لحظه ای توی سرمای آخر پاییز
توی خیابان تاریک و درازی شانه به شانه اش می رفتم
توهم نبود و من بودم آن لحظه که چراغ های خیابان آزادی برایم آخرین لحظه ها بود
من بودم که دست هایم بوی پرتغال می داد
سرد بود
و آخ چه شوری داشت دلم آن روزها ..
ندید از پشت این فاصله ها و این مانیتورها که قلبم ریخت
که پشت کردم و چسبیدم به شوفاژ
خوب شد ندید ...
نگرانم ...
این مطلب را یک سال پیش هم چنین روزی یک روز این طرف تر یا آن طرف تر یا همین امروز نوشته بودم:
فال های روزانه ام را تا 14 روز آینده خوانده ام... :-|
این روزها انگار دارم روی تردمیل می دوم...
دریغ از 1 سانتی متر که جلو بروم
و هیچ فکر نمی کردم یک سال بعدش
یک سال بعد از این حس سکون
کنار دوستان ایتالیاییم در هلند در حال تماشای کنسرت آفریقایی باشم
زندگی چیز عجیبی ست و زمان عجیب تر..
هیچ هم نمی شود دانست اکنون هم که یک سال بعد هم چنین روزی یک روز این طرف تر یا آن طرف تر چه می گذرد بر آدمی
هیچ