چقدر همه چیز غم انگیز شد...
هیچ کس فکرش را همه نمی کرد... :(
حالا که بعد از یک هفته برگشته ام
حالا که انگار اینجا هم دیگر زندگی برای ما نیست
دوتا قمری آمده اند توی قابلمه ی بالای کابینت خونه ساخته اند و تخم گذاشته اند :')
پنجره این یک هفته باز بوده
من که اینجا نشسته ام آن ها هم توی خانه شان نشسته اند
زندگی مسالمت آمیزیست... :')